موسسهٔ تابان

معناهای زندگی

در کارگاهی کوچک، زنی سالخورده به جوانی تعمیر یک صندلی را می‌آموزد؛ همسایه‌ای که صندلی از اوست کنار در ایستاده است.

شادکامی همان احساس معناداری نیست. چگونه می‌توانیم زندگی‌ای معنادار پیدا کنیم، نه صرفاً زندگی‌ای شاد؟

والدین اغلب می‌گویند: «فقط می‌خواهم بچه‌هایم خوشبخت باشند.» کمتر می‌شنویم: «فقط می‌خواهم زندگیِ بچه‌هایم معنادار باشد.» بااین‌حال، به نظر می‌رسد بیشتر ما همین را برای خودمان می‌خواهیم. از بی‌معنایی می‌ترسیم. از «نیست‌انگاریِ» این یا آن بخش فرهنگمان نگران می‌شویم. وقتی احساس معنا را از دست می‌دهیم، افسرده می‌شویم. این چیزی که معنا می‌نامیم چیست و چرا ممکن است این‌قدر به آن نیاز داشته باشیم؟

از پرسش آخر شروع کنیم. بی‌گمان شادکامی و معناداری اغلب همپوشانی دارند. شاید میزانی از معنا پیش‌شرط شادکامی باشد؛ شرطی لازم اما ناکافی. در آن صورت، ممکن است افراد به دلایلی کاملاً ابزاری در پی معنا باشند، به‌عنوان گامی در راه شادکامی. اما آیا دلیلی هست که معنا را به‌خاطر خودش بخواهیم؟ و اگر نیست، چرا مردم گاهی زندگی‌هایی را انتخاب می‌کنند که بیش از آنکه شاد باشند، معنادارند؟

تفاوت معناداری و شادکامی موضوع پژوهشی بود که همراه با همکاران روان‌شناس اجتماعی‌ام، کاتلین وُس، جنیفر آکر و امیلی گاربینسکی، انجام دادم و در ماه اوتِ امسال در «مجلهٔ روان‌شناسی مثبت» منتشر شد. از نزدیک به ۴۰۰ شهروند آمریکایی در سنین ۱۸ تا ۷۸ سال نظرسنجی کردیم. پرسش‌ها دربارهٔ این بود که افراد تا چه حد زندگی‌شان را شاد و تا چه حد معنادار می‌دانند. تعریفی از شادکامی یا معنا ارائه نکردیم؛ بنابراین شرکت‌کنندگان بر اساس درک خودشان از این واژه‌ها پاسخ دادند. با طرح تعداد زیادی پرسش دیگر توانستیم ببینیم چه عواملی با شادکامی و چه عواملی با معناداری همراه‌اند.

همان‌طور که شاید انتظار داشته باشید، این دو حالت همپوشانیِ چشمگیری داشتند. تقریباً نیمی از تغییراتِ معناداری با شادکامی توضیح داده می‌شد و برعکس. بااین‌حال، به کمک کنترل‌های آماری توانستیم آن‌ها را از هم جدا کنیم و اثرهای «خالصِ» هرکدام را که بر دیگری متکی نبود، مشخص سازیم. جست‌وجویمان را به عواملی محدود کردیم که اثرهایی متضاد بر شادکامی و معنا داشتند؛ یا دست‌کم با یکی همبستگیِ مثبت داشتند و با دیگری هیچ نشانی از همبستگیِ مثبت نداشتند. همبستگیِ منفی یا صفر پذیرفتنی بود. با این روش، پنج دسته تفاوت عمده میان شادکامی و معناداری پیدا کردیم؛ پنج حوزه که در آن‌ها نسخه‌های متفاوتِ زندگیِ خوب از هم جدا می‌شدند.

نخستین دسته به به‌دست‌آوردنِ چیزهایی مربوط بود که می‌خواهید و نیاز دارید. جای تعجب نیست که برآورده‌شدن خواسته‌ها منبعی قابل‌اتکا برای شادکامی بود. اما چیزی به احساس معنا نمی‌افزود، شاید حتی از آن می‌کاست. هرچه افراد زندگی خود را آسان‌تر و نه دشوارتر می‌یافتند، شادتر بودند. افراد شاد می‌گویند پول کافی برای خرید چیزهایی که می‌خواهند و نیاز دارند در اختیار دارند. سلامت خوب عاملی است که به شادکامی کمک می‌کند، اما نه به معناداری. افراد سالم از بیماران شادترند، اما زندگیِ بیماران فاقد معنا نیست. هرچه افراد بیشتر احساس خوبی داشته باشند، احساسی که می‌تواند از رسیدن به خواسته یا نیاز ناشی شود، شادترند. هرچه کمتر احساس بدی داشته باشند، شادترند. اما بسامد احساس‌های خوب و بد ظاهراً ربطی به معنا ندارد؛ معنا حتی در شرایط بسیار نامساعد نیز می‌تواند شکوفا شود.

دستهٔ دومِ تفاوت‌ها به چارچوب زمانی مربوط بود. ظاهراً معنا و شادکامی در زمان به شیوه‌هایی کاملاً متفاوت تجربه می‌شوند. شادکامی دربارهٔ اکنون است؛ معنا دربارهٔ آینده، یا دقیق‌تر، دربارهٔ پیوندزدنِ گذشته، حال و آینده. هرچه افراد زمان بیشتری را صرف فکرکردن به آینده یا گذشته می‌کردند، زندگی‌شان معنادارتر و کمتر شاد بود. زمانِ صرف‌شده برای تصور آینده، به‌ویژه پیوندی قوی با معناداریِ بیشتر و شادکامیِ کمتر داشت؛ نگرانی نیز چنین بود که بعدتر به آن می‌پردازم. برعکس، هرچه افراد بیشتر به اینجا و اکنون فکر می‌کردند، شادتر بودند. بدحالی نیز اغلب بر اکنون متمرکز است، اما مردم بیشتر از آنکه بدحال باشند، شادند. اگر می‌خواهید شادکامی‌تان را به حداکثر برسانید، تمرکز بر اکنون توصیهٔ خوبی به نظر می‌رسد، به‌ویژه اگر نیازهایتان برآورده می‌شوند. در مقابل، معنا ظاهراً از کنارهم‌گذاشتنِ گذشته، حال و آینده در نوعی داستان منسجم پدید می‌آید.

این یافته، نظریه‌ای دربارهٔ اهمیتِ بسیارِ معنا برای ما پیشنهاد می‌کند. شاید هدف، پایدارکردنِ شادکامی باشد. شادکامی اکنون‌محور و گذرا به نظر می‌رسد، درحالی‌که معنا به آینده و گذشته امتداد می‌یابد و نسبتاً پایدار است. از همین رو، شاید مردم فکر کنند دنبال‌کردنِ زندگیِ معنادار کمکشان می‌کند در درازمدت شاد بمانند. حتی شاید درست بگویند؛ هرچند از نظر تجربی، شادکامی اغلب در طول زمان نسبتاً باثبات است. کسانی که امروز شادند، احتمالاً ماه‌ها یا حتی سال‌ها بعد هم شاد خواهند بود؛ و کسانی که امروز از چیزی ناخشنودند، معمولاً در آیندهٔ دور از چیزهای دیگری ناخشنود می‌شوند. احساس می‌کنیم شادکامی از بیرون می‌آید، اما وزن شواهد نشان می‌دهد بخش بزرگی از آن از درون سرچشمه می‌گیرد. با وجود این واقعیت‌ها، مردم شادکامی را چیزی تجربه می‌کنند که اینجا و اکنون احساس می‌شود و نمی‌توان روی ماندگاری‌اش حساب کرد. در مقابل، معنا ماندگار دیده می‌شود؛ بنابراین شاید افراد فکر کنند با پروراندن معنا می‌توانند پایه‌ای برای نوعی شادکامیِ پایدارتر بنا کنند.

زندگی اجتماعی محلِ دستهٔ سوم تفاوت‌ها بود. همان‌طور که انتظار می‌رود، پیوند با دیگران هم برای معنا و هم برای شادکامی مهم بود. تنها‌بودن در جهان، مانند احساس تنهایی، با سطوح پایین شادکامی و معناداری همراه است. بااین‌حال، ماهیت خاصِ پیوندهای اجتماعی تعیین می‌کرد کدام حالت را تقویت کنند. به زبان ساده، معناداری از یاری‌رساندن به دیگران می‌آید، درحالی‌که شادکامی از آن چیزی می‌آید که آنان به شما می‌رسانند. این با بخشی از باور رایج در تضاد است: معمولاً فرض می‌شود کمک‌کردن به دیگران شما را شاد می‌کند. تا جایی که چنین باشد، اثرش کاملاً به همپوشانیِ معنا و شادکامی وابسته است. کمک به دیگران، مستقل از شادکامی، سهم مثبت بزرگی در معناداری داشت؛ اما نشانه‌ای نبود که مستقل از معنا شادکامی را افزایش دهد. اگر اثری بود، در جهت مخالف بود: وقتی افزایشِ معنای ناشی از کمک را در محاسبه کنار بگذاریم، کمک‌کردن به دیگران در واقع می‌تواند از شادکامیِ خود فرد بکاهد.

بازتاب این پدیده را وقتی دیدیم که از شرکت‌کنندگان پرسیدیم چه مقدار زمان صرف مراقبت از کودکان می‌کنند. برای کسانی که والد نبودند، مراقبت از کودک چیزی به شادکامی یا معناداری اضافه نمی‌کرد. ظاهراً مراقبت از بچه‌های دیگران نه خیلی خوشایند است نه خیلی ناخوشایند و معنادار هم احساس نمی‌شود. در مقابل، برای والدین مراقبت از فرزندان منبعی مهم برای معنا بود، هرچند همچنان ارتباطی با شادکامی نداشت؛ احتمالاً چون کودکان گاهی دلپذیر و گاهی تنش‌زا و آزاردهنده‌اند و این دو همدیگر را خنثی می‌کنند.

در نظرسنجی از افراد خواستیم خود را از نظر «دهنده» یا «گیرنده» بودن ارزیابی کنند. دهنده‌دانستنِ خود، به‌قوت معناداریِ بیشتر و شادکامیِ کمتر را پیش‌بینی می‌کرد. اثرِ گیرنده‌بودن ضعیف‌تر بود، شاید چون مردم تمایلی به اعتراف به آن ندارند. بااین‌حال، نسبتاً روشن بود که گیرنده‌بودن، یا دست‌کم خود را چنین دانستن، شادکامی را بیشتر و معنا را کمتر می‌کرد.

عمق پیوندهای اجتماعی نیز می‌تواند در سهم زندگی اجتماعی در شادکامی و معنا تفاوت ایجاد کند. وقت‌گذراندن با دوستان با شادکامیِ بیشتر مرتبط بود، اما ربطی به معنا نداشت. چند آبجو با رفقا یا گفت‌وگویی دلنشین با دوستان سرِ ناهار شاید لذت‌بخش باشد، اما در مجموع ظاهراً برای زندگیِ معنادار چندان مهم نیست. در مقایسه، وقتِ بیشتر با عزیزان با معنای بیشتر مرتبط بود و با شادکامی ارتباطی نداشت. احتمالاً تفاوت در عمق رابطه است. وقت با دوستان اغلب صرف لذت‌های ساده‌ای می‌شود که چیز زیادی در آن‌ها به خطر نمی‌افتد؛ پس می‌تواند احساس خوب ایجاد کند، بی‌آنکه معنا را چندان افزایش دهد. اگر دوستانتان بدخلق یا خسته‌کننده باشند، می‌توانید از جمعشان فاصله بگیرید. وقت با عزیزان این‌قدر یکدست خوشایند نیست. گاهی باید قبض پرداخت کرد، با بیماری یا تعمیرات سروکله زد و کارهای ناخوشایند دیگری انجام داد. البته عزیزان هم می‌توانند دشوار باشند؛ در این صورت عموماً باید برای رابطه تلاش کنید و اختلاف را حل کنید. احتمالاً تصادفی نیست که خودِ جر‌وبحث با معنای بیشتر و شادکامیِ کمتر همراه بود.

دستهٔ چهارم به کشمکش‌ها، مشکلات، فشارها و مانند آن مربوط بود. به‌طور کلی، این‌ها با شادکامیِ کمتر و معناداریِ بیشتر همراه بودند. پرسیدیم افراد اخیراً چند رویداد مثبت و منفی را تجربه کرده‌اند. رخ‌دادنِ اتفاق‌های خوبِ فراوان هم برای معنا و هم برای شادکامی مفید بود؛ جای تعجب نیست. اما ماجرای اتفاق‌های بد فرق داشت. زندگی‌های بسیار معنادار با رویدادهای منفیِ فراوانی مواجه می‌شوند که البته شادکامی را کاهش می‌دهند. در واقع، فشار روانی و رویدادهای منفیِ زندگی دو ضربهٔ نیرومند به شادکامی بودند، با وجود ارتباط مثبتِ چشمگیرشان با زندگیِ معنادار. کم‌کم می‌توانیم تصویری از زندگیِ شاد اما نه‌چندان معنادار پیدا کنیم. فشار، مشکل، نگرانی، جر‌وبحث و تأمل در چالش‌ها و کشمکش‌ها در زندگیِ افراد صرفاً شاد بسیار کم‌اند یا اصلاً نیستند؛ اما ظاهراً جزء جدایی‌ناپذیرِ زندگیِ بسیار معنادارند. گذار به بازنشستگی این تفاوت را نشان می‌دهد: با پایانِ خواسته‌ها و فشارهای کار، شادکامی بالا می‌رود اما معناداری افت می‌کند.

آیا مردم برای افزودن معنا به زندگی‌شان دنبال فشار روانی می‌گردند؟ محتمل‌تر این است که با دنبال‌کردنِ طرح‌های دشوار و نامطمئن در پی معنا باشند. فرد می‌کوشد کاری در جهان انجام دهد؛ این فراز و فرود می‌آورد، پس سود خالصش برای شادکامی شاید اندک باشد، اما فرایند در هر حال به معناداری کمک می‌کند. برای مثالی نزدیک به تجربهٔ خودم، پژوهش‌کردن به‌شدت بر احساسِ معناداریِ زندگی می‌افزاید؛ چه چیزی معنادارتر از کار برای افزایش ذخیرهٔ دانش بشر؟ اما پروژه‌ها به‌ندرت دقیقاً طبق برنامه پیش می‌روند و شکست‌ها و ناکامی‌های بسیارِ مسیر می‌توانند بخشی از لذت فرایند را بگیرند.

آخرین دستهٔ تفاوت‌ها به خود و هویت شخصی مربوط بود. فعالیت‌هایی که بیانگرِ خود هستند منبع مهمی برای معنا محسوب می‌شوند، اما عمدتاً ربطی به شادکامی ندارند. از میان ۳۷ مورد فهرستمان که از افراد می‌خواستند بگویند آیا فعالیتی مانند کار، ورزش یا مراقبه بیان یا بازتابِ خودشان است، ۲۵ مورد همبستگیِ مثبتِ معنادار با زندگیِ معنادار داشتند و هیچ‌کدام منفی نبودند. تنها دو مورد از ۳۷ مورد، معاشرت و مهمانیِ بدون الکل، با شادکامی پیوند مثبت داشتند و بعضی حتی رابطهٔ منفیِ معنادار داشتند. بدترین مورد نگرانی بود: اگر خود را فردی نگران بدانید، ظاهراً این کاملاً حالتان را پایین می‌آورد.

اگر شادکامی دربارهٔ رسیدن به خواسته‌هایتان است، ظاهراً معناداری دربارهٔ انجام کارهایی است که بیانگرِ خودتان‌اند. حتی صرفِ اهمیت‌دادن به هویت شخصی و تعریفِ خود با معنای بیشتر همراه بود، هرچند اگر آشکارا به شادکامی آسیب نمی‌زد، دست‌کم ربطی به آن نداشت. این تقریباً متناقض به نظر می‌رسد: شادکامی خودخواهانه است، به این معنا که دربارهٔ رسیدن به خواسته‌ها و بهره‌بردن از کار دیگران است؛ اما «خود» بیش از شادکامی با معنا پیوند دارد. بیانِ خود، تعریفِ خود، ساختنِ خوش‌نامی و دیگر فعالیت‌های معطوف به خود، بیشتر با معنا سروکار دارند تا شادکامی.

آیا همهٔ این‌ها واقعاً چیزی دربارهٔ معنای زندگی به ما می‌گوید؟ پاسخ مثبت به پیش‌فرض‌هایی بحث‌پذیر وابسته است؛ از جمله اینکه افراد حقیقت را دربارهٔ معناداربودنِ زندگی‌شان می‌گویند. پیش‌فرض دیگر این است که اصلاً تواناییِ پاسخ درست را داریم. آیا می‌توانیم بدانیم زندگی‌مان معنادار است؟ آیا نباید بتوانیم دقیقاً بگوییم آن معنا چیست؟ به یاد بیاورید که من و همکارانم تعریفی از معنا به شرکت‌کنندگان ندادیم و از آن‌ها هم نخواستیم تعریفش کنند. فقط خواستیم میزان موافقتشان را با جمله‌هایی مانند این مشخص کنند: «در مجموع، زندگی‌ام را معنادار می‌دانم.» برای نگاه عمیق‌تر به معنای زندگی، شاید روشن‌کردن چند اصل بنیادی کمک کند.

پیش از هر چیز، زندگی چیست؟ یکی از پاسخ‌ها عنوانِ «منظومه‌ای از پدیده‌های حیاتی» (۲۰۱۳)، رمان تکان‌دهندهٔ آنتونی مارا دربارهٔ چچن پس از دو جنگ اخیر، را ساخته است. یکی از شخصیت‌ها در آپارتمانش گیر افتاده و کاری برای انجام‌دادن ندارد، پس شروع می‌کند به خواندنِ فرهنگ پزشکیِ خواهرش از دورهٔ شوروی. کتاب اطلاعات سودمند یا حتی قابل‌فهمِ چندانی به او نمی‌دهد، جز تعریف زندگی که با قرمز دورش خط می‌کشد: «زندگی: منظومه‌ای از پدیده‌های حیاتی؛ سازمان‌یافتگی، تحریک‌پذیری، حرکت، رشد، تولیدمثل، سازگاری.» این به یک معنا همان چیزی است که «زندگی» یعنی. باید اضافه کنم که اکنون می‌دانیم زندگی نوع ویژه‌ای از فرایند فیزیکی است: نه خودِ اتم‌ها یا مواد شیمیایی، بلکه رقصِ به‌شدت سازمان‌یافته‌ای که انجام می‌دهند. مواد شیمیاییِ بدن از لحظهٔ پیش از مرگ تا لحظهٔ پس از آن تقریباً همان‌اند. مرگ این یا آن ماده را عوض نمی‌کند؛ کل حالتِ پویای سامانه تغییر می‌کند. بااین‌حال، زندگی واقعیتی کاملاً فیزیکی است.

معنای «معنا» پیچیده‌تر است. واژه‌ها و جمله‌ها معنا دارند، زندگی‌ها هم همین‌طور. آیا در هر دو مورد با یک نوع چیز سروکار داریم؟ از یک جهت، «معنای زندگی» می‌تواند صرفاً تعریفی فرهنگ‌نامه‌ای باشد، مانند آنچه در بند پیش آوردم. اما وقتی مردم از معنای زندگی می‌پرسند این را نمی‌خواهند؛ همان‌طور که خواندن نامِ روی گواهی‌نامهٔ رانندگی به کسی که گرفتار بحران هویت است کمکی نمی‌کند. تفاوت مهمِ معنای زبانی با آنچه معناداریِ زندگیِ انسانی می‌نامم این است که دومی ظاهراً مستلزم یک داوری ارزشی یا مجموعه‌ای از آن‌هاست، که خود نوعی عاطفه را ایجاب می‌کند. تکلیف ریاضی‌تان پر از معناست، به این مفهوم که سراسر از شبکه‌ای از مفاهیم، یا به بیان دیگر معناها، تشکیل شده است. اما در بیشتر موارد عاطفهٔ چندانی با حساب‌کردن همراه نیست، پس مردم معمولاً آن را به معنای موردنظر ما چندان معنادار نمی‌دانند. البته بعضی از ریاضی بیزارند یا درباره‌اش اضطراب دارند، اما این واکنش‌ها به‌سختی زمینه‌سازِ دیدنِ آن به‌عنوان منبع معنای زندگی‌اند.

پرسش‌های معنای زندگی در واقع دربارهٔ معناداری‌اند. صرفاً نمی‌خواهیم تعریف فرهنگ‌نامه‌ایِ زندگی‌مان را بدانیم، اگر چنین تعریفی باشد. می‌خواهیم زندگی‌مان ارزش داشته باشد و در نوعی بافتِ قابل‌فهم جا بگیرد. بااین‌حال، این دغدغه‌های وجودی ظاهراً با معنای صرفاً زبانیِ واژهٔ «معنا» تماس دارند، زیرا فهم و تداعی‌های ذهنی را فرا می‌خوانند. جالب است که چه تعداد از هم‌معناهای معناداری به محتوای صرفاً کلامی هم اشاره می‌کنند: مثلاً از منظورِ زندگی، اهمیت آن یا اینکه معقول است یا نه حرف می‌زنیم. اگر بخواهیم معنای زندگی را بفهمیم، ظاهراً باید با ماهیت معنا در این مفهومِ کمتر والا نیز درگیر شویم.

معنای زبانی نوعی پیوندِ غیرفیزیکی است. دو چیز می‌توانند به‌طور فیزیکی متصل باشند؛ مثلاً وقتی با میخ به هم وصل شده‌اند یا یکی بر دیگری کشش گرانشی یا مغناطیسی وارد می‌کند. اما می‌توانند به‌طور نمادین هم پیوند داشته باشند. رابطهٔ یک پرچم و کشوری که نمایندگی می‌کند، رابطه‌ای فیزیکی و مولکول‌به‌مولکول نیست. حتی اگر کشور و پرچم در دو سوی مخالف سیاره باشند و اتصال فیزیکیِ مستقیم ممکن نباشد، این رابطه ثابت می‌ماند.

ذهن انسان تکامل یافته تا از معنا برای فهم چیزها استفاده کند. این بخشی از شیوهٔ اجتماعی‌بودنِ انسان است: دربارهٔ کارها و تجربه‌هایمان حرف می‌زنیم. بیشتر دانسته‌هایمان را از دیگران می‌آموزیم، نه از تجربهٔ مستقیم. بقای ما به یادگیری زبان، همکاری با دیگران، پیروی از قواعد اخلاقی و حقوقی و مانند آن وابسته است. زبان ابزاری است که انسان با آن معنا را به کار می‌گیرد. انسان‌شناسان دوست دارند برای هر قاعده استثنا پیدا کنند، اما تاکنون فرهنگی نیافته‌اند که بی‌نیاز از زبان باشد. زبان امری جهان‌شمول در انسان است. بااین‌حال، تمایز مهمی هست: هرچند زبان در کلیت خود جهان‌شمول است، زبان‌های مشخص اختراع می‌شوند و با فرهنگ فرق دارند. معنا نیز جهان‌شمول است، اما آن را اختراع نمی‌کنیم؛ کشف می‌کنیم. به تکلیف ریاضی برگردیم: نمادها ابداع‌های قراردادیِ انسان‌اند، اما اندیشه‌ای که «۵ × ۸ = ۴۳» بیان می‌کند ذاتاً نادرست است و این چیزی نیست که انسان ساخته باشد یا بتواند تغییرش دهد.

مایکل گازانیگا، عصب‌شناس و استاد روان‌شناسیِ دانشگاه کالیفرنیا در سانتا باربارا، اصطلاح «مفسر نیمکرهٔ چپ» را برای بخشی از یک سوی مغز ساخت که ظاهراً تقریباً تمام کارش کلامی‌کردنِ هر اتفاقی است که برایش می‌افتد. چنان‌که گازانیگا نشان داده، روایت این مفسر همیشه درست نیست. مردم به‌سرعت برای هر کاری که می‌کنند یا تجربه می‌کنند توضیح می‌سازند و جزئیات را طوری دست‌کاری می‌کنند که با داستانشان جور شود. خطاهایشان گازانیگا را به این پرسش رسانده که آیا این فرایند اصلاً ارزشی دارد یا نه. اما شاید ناامیدیِ او تحت‌تأثیر پیش‌فرض طبیعیِ یک دانشمند باشد که هدف تفکر، کشف حقیقت است؛ بالاخره ظاهراً خود دانشمندان همین کار را می‌کنند. در مقابل، پیشنهاد من این است که بخش بزرگی از هدف تفکر، کمک به حرف‌زدن با دیگران است. ذهن‌ها اشتباه می‌کنند، اما وقتی درباره‌شان حرف می‌زنیم، دیگران می‌توانند خطا را پیدا و اصلاح کنند. در مجموع، نوع بشر با گفت‌وگو و بحث به‌طور جمعی به حقیقت نزدیک می‌شود، نه با فکرکردنِ تنهایی.

بسیاری از نویسندگان، به‌ویژه آنان که تجربهٔ مراقبه و ذن دارند، اشاره می‌کنند که ذهن انسان انگار تمام روز پرحرفی می‌کند. وقتی می‌کوشید مراقبه کنید، ذهنتان از فکرها لبریز می‌شود؛ چیزی که گاهی «تک‌گوییِ درونی» نام دارد. چرا چنین می‌کند؟ ویلیام جیمز، نویسندهٔ «اصول روان‌شناسی» (۱۸۹۰)، گفت اندیشیدن برای عمل‌کردن است، اما در واقع بسیاری از فکرها ظاهراً ربطی به عمل ندارند. بااین‌حال، در قالب واژه ریختنِ فکرها آمادگیِ حیاتی برای انتقالشان به دیگران است. حرف‌زدن مهم است: راهِ پیوستنِ موجود انسانی به گروهش و مشارکت در آن است، و از همین راه مسائل همیشگیِ زیستیِ بقا و تولیدمثل را حل می‌کنیم. ذهن انسان طوری تکامل یافته که تمام روز حرف بزند، چون بلند حرف‌زدن راهِ زنده‌ماندنِ ماست. حرف‌زدن ایجاب می‌کند افراد کارشان را به واژه تبدیل کنند. خرس می‌تواند از تپه پایین برود و آب بنوشد؛ انسان هم همین‌طور. اما فقط انسان به این واژه‌ها فکر می‌کند: «می‌روم پایین آب بخورم.» در واقع شاید نه‌فقط فکر کند، بلکه بلند هم بگوید؛ آن‌وقت دیگران می‌توانند همراهش شوند، یا هشدار بدهند نرود چون کسی کنار آب خرسی دیده است. انسان با حرف‌زدن اطلاعات را به اشتراک می‌گذارد و با دیگران پیوند می‌گیرد؛ و این هستهٔ شیوهٔ بودنِ ما به‌عنوان یک گونه است.

پژوهش‌های کودکان از این نظر پشتیبانی می‌کنند که ذهن انسان به‌طور طبیعی برای کلامی‌کردنِ چیزها برنامه‌ریزی شده است. کودکان مراحلی را می‌گذرانند که نام هرچه می‌بینند بلند می‌گویند و می‌خواهند بر انواع چیزهای مشخص نام بگذارند: پیراهن‌ها، حیوانات، حتی مدفوع خودشان. دختر کوچک ما مدتی نام خویشاوندان مختلف را روی مدفوعش می‌گذاشت، ظاهراً بی‌هیچ دشمنی یا بی‌احترامی؛ هرچند تشویقش کردیم این موضوع را به صاحبان نام‌ها نگوید. این نوع گفتار مستقیماً برای حل مسئله یا کاربردهای عملیِ آشنای تفکر سودمند نیست، اما کمک می‌کند رویدادهای فیزیکیِ زندگی به گفتار ترجمه شوند تا بتوان آن‌ها را با دیگران در میان گذاشت و درباره‌شان بحث کرد. ذهن انسان برای پیوستن به گفت‌وگوی جمعی و روایت اجتماعی تکامل یافته است. تلاش بی‌وقفهٔ ما برای فهم چیزها از موارد کوچک، اشیا و رویدادهای منفرد، شروع می‌شود. بسیار تدریجی به سوی چارچوب‌های بزرگ‌تر و یکپارچه‌تر می‌رویم. به یک معنا، از نردبان معنا بالا می‌رویم: از واژه‌ها و مفهوم‌های منفرد به ترکیب‌های ساده، یعنی جمله‌ها، و سپس به روایت کلان، چشم‌اندازهای فراگیر یا نظریه‌های کیهانی.

دموکراسی نمونه‌ای روشنگر از کاربرد معناست. در طبیعت وجود ندارد. هر سال گروه‌های انسانیِ بی‌شماری انتخابات برگزار می‌کنند، اما تاکنون حتی یک مورد در گونه‌ای دیگر مشاهده نشده است. دموکراسی اختراع شد یا کشف؟ احتمالاً مستقل از هم در جاهای مختلف پدید آمده، اما شباهت‌های بنیادی نشان می‌دهند این ایده آنجا بوده و آمادهٔ کشف‌شدن. شیوه‌های مشخصِ اجرای آن، مثلاً روش رأی‌گیری، اختراع می‌شوند. بااین‌حال، انگار ایدهٔ دموکراسی منتظر بوده مردم به آن برخورد کنند و به کارش گیرند.

پرسیدن از معنای زندگی نشان می‌دهد فرد راه زیادی از نردبان بالا رفته است. برای فهم معنای چیزی تازه، مردم شاید بپرسند چرا ساخته شده، چطور به اینجا رسیده یا چه فایده‌ای دارد. وقتی به معنای زندگی می‌رسند، پرسش‌های مشابهی پیش می‌آید: زندگی چرا یا برای چه منظوری آفریده شده؟ این زندگی چطور به اینجا رسیده؟ راه درست یا بهترین راه استفاده از آن چیست؟ طبیعی است انتظار داشته باشیم و فرض کنیم این پرسش‌ها پاسخ دارند. کودک می‌آموزد موز چیست: از مغازه می‌آید و پیش از آن از درخت. برای خوردن خوب است، و برای خوردنش باید، نکته‌ای بسیار مهم، اول پوست بیرونی را جدا کرد تا به درون نرم و شیرینش رسید. طبیعی است فرض کنیم زندگی را هم می‌توان همین‌طور فهمید. فقط بفهمیم، یا از دیگران یاد بگیریم، موضوعش چیست و با آن چه باید کرد. مدرسه برو، شغل پیدا کن، ازدواج کن، بچه‌دار شو؟ حتماً. افزون بر این، دلیل خوبی داریم که بخواهیم تکلیف همهٔ این‌ها روشن شود. اگر موزی داشته باشید و نفهمید چیست، شاید از خوردنش بهره نبرید. به همین ترتیب، اگر زندگی‌تان هدفی داشته باشد و ندانید، شاید هدرش بدهید. چه اندوهناک است ازدست‌دادنِ معنای زندگی، اگر معنایی داشته باشد.

کم‌کم می‌بینیم مفهومِ معنای زندگی چگونه دو چیز کاملاً متفاوت را کنار هم می‌گذارد. زندگی فرایندی فیزیکی و شیمیایی است. معنا پیوندی غیرفیزیکی است؛ چیزی که در شبکه‌های نمادها و بافت‌ها وجود دارد. چون صرفاً فیزیکی نیست، می‌تواند از فاصله‌های بزرگ بگذرد و در مکان و زمان پیوند برقرار کند. یافته‌هایمان دربارهٔ چارچوب زمانیِ متفاوتِ شادکامی و معنا را به یاد بیاورید. شادکامی می‌تواند نزدیک به واقعیت فیزیکی باشد، چون همین‌جا در اکنون رخ می‌دهد. به معنایی مهم، حیوانات احتمالاً می‌توانند بدون معنای چندان شاد باشند. در مقابل، معنا گذشته، حال و آینده را به شیوه‌هایی فراتر از اتصال فیزیکی پیوند می‌دهد. وقتی یهودیان امروزی عید پسح را جشن می‌گیرند، یا مسیحیان در عشای ربانی به‌طور نمادین خون خدای خود را می‌نوشند و گوشتش را می‌خورند، کنش‌هایشان با پیوندهای نمادین به رویدادهای گذشتهٔ دور هدایت می‌شود؛ رویدادهایی که حتی اصلِ واقعیتشان مورد مناقشه است. پیوند گذشته با حال فیزیکی نیست، مانند افتادنِ ردیفی از دومینو؛ بلکه اتصالی ذهنی است که از سده‌ها می‌گذرد.

پرسش از معنای زندگی از چیزی بیش از کنجکاویِ بیهوده یا ترسِ ازدست‌دادنِ فرصت ناشی می‌شود. معنا ابزاری قدرتمند در زندگی انسانی است. برای فهم کاربردش، باید نکتهٔ دیگری را دربارهٔ زندگی به‌عنوان فرایندِ تغییرِ مداوم درک کنیم. موجود زنده شاید همیشه در حال تغییر باشد، اما زندگی نمی‌تواند با تغییر بی‌پایان آسوده باشد. موجودات زنده خواهان ثبات‌اند و می‌کوشند رابطه‌های هماهنگی با محیط برقرار کنند. می‌خواهند بدانند چگونه غذا، آب، پناهگاه و مانند آن به دست آورند. جاهایی پیدا می‌کنند یا می‌سازند که بتوانند استراحت کنند و امن باشند. شاید سال‌ها همان خانه را نگه دارند. به بیان دیگر، زندگی تغییر است همراه با تلاشی دائم برای کند یا متوقف‌کردنِ فرایند تغییری که سرانجام به مرگ می‌رسد. کاش تغییر متوقف می‌شد، به‌ویژه در نقطه‌ای کامل: این مضمونِ داستان عمیقِ شرط‌بندی فاوست با شیطان بود. فاوست روحش را از دست داد، چون نتوانست در برابر آرزوی ابدی‌شدنِ لحظه‌ای شگفت‌انگیز مقاومت کند. چنین رؤیاهایی بیهوده‌اند. زندگی تا پایانش نمی‌تواند از تغییر بازایستد. اما موجودات زنده سخت می‌کوشند میزانی از ثبات برقرار کنند و آشوبِ تغییر دائم را به وضعیتی تا حدی پایدار کاهش دهند.

در مقابل، معنا عمدتاً ثابت است. زبان فقط تا جایی ممکن است که واژه‌ها برای همه معنای یکسان داشته باشند و فردا همان معنای امروز را بدهند. زبان‌ها تغییر می‌کنند، اما آهسته و با نوعی مقاومت؛ ثبات نسبی برای کارکردشان ضروری است. بنابراین معنا خود را به‌عنوان ابزاری مهم عرضه می‌کند که جانور انسانی می‌تواند با آن به جهانش ثبات بدهد. مردم با شناخت گردش منظم فصل‌ها برای سال‌های آینده برنامه می‌ریزند. با برقرارکردنِ حقوق مالکیتِ ماندگار می‌توانیم مزرعه‌هایی برای تولید خوراک بسازیم.

نکتهٔ اساسی این است که انسان برای اعمال معناهایش با دیگران کار می‌کند. زبان باید مشترک باشد؛ زبان‌های خصوصی زبان واقعی نیستند. با ارتباط و همکاری، جهانی پیش‌بینی‌پذیر، قابل‌اتکا و اعتمادپذیر می‌سازیم؛ جهانی که می‌توان در آن با اتوبوس یا هواپیما به جایی رفت، اطمینان داشت سه‌شنبهٔ آینده غذا قابل‌خرید خواهد بود، دانست لازم نیست زیر باران یا برف خوابید و می‌توان روی بستری گرم و خشک حساب کرد، و مانند آن.

ازدواج نمونهٔ خوبی است از اینکه معنا چگونه جهان را تثبیت می‌کند و ثبات را افزایش می‌دهد. بیشتر حیوانات جفت‌گیری می‌کنند و بعضی برای دوره‌های طولانی یا حتی تمام عمر جفت می‌مانند، اما فقط انسان‌ها ازدواج می‌کنند. همکارانم که رابطه‌های نزدیک را مطالعه می‌کنند می‌گویند رابطه‌ها حتی پس از سال‌های طولانی ازدواج همچنان تحول و تغییر می‌یابند. اما واقعیتِ ازدواج ثابت است. یا متأهل هستید یا نیستید، و این روزبه‌روز نوسان نمی‌کند، هرچند احساس‌ها و رفتارهایتان نسبت به همسرتان ممکن است بسیار تغییر کند. ازدواج این ناهمواری‌ها را هموار می‌کند و به تثبیت رابطه کمک می‌کند. این یکی از دلایلی است که احتمالِ باهم‌ماندنِ افراد متأهل بیشتر از افراد نامتأهل است. دنبال‌کردنِ همهٔ احساس‌هایتان نسبت به شریک عاطفی در طول زمان دشوار، پیچیده و احتمالاً همیشه ناقص خواهد بود. اما دانستنِ اینکه چه وقت از مجردبودن به متأهل‌بودن گذشتید آسان است، چون در زمانی دقیق و ثبت‌شدهٔ رسمی رخ داده است. معنا از عاطفه پایدارتر است، پس موجودات زنده آن را در جست‌وجوی بی‌پایانشان برای ثبات به کار می‌گیرند.

ویکتور فرانکل، متفکر اتریشیِ روان‌کاوی و نویسندهٔ «انسان در جست‌وجوی معنا» (۱۹۴۶)، کوشید با افزودنِ میلِ جهان‌شمول به معناداری به دیگر سائق‌های فروید، نظریهٔ فرویدی را روزآمد کند. او بر احساس هدفمندی تأکید داشت که بی‌گمان یکی از جنبه‌هاست، اما شاید تمام داستان نباشد. تلاش‌های خودم برای فهم اینکه مردم چگونه در زندگی معنا پیدا می‌کنند، سرانجام به فهرستی از چهار «نیاز به معنا» رسید و در سال‌های پس از آن این فهرست نسبتاً خوب دوام آورده است.

منظورِ فهرست این است که به همان اندازه که چیزی برای پاسخ‌دادن به هر یک از این چهار نیاز داشته باشید، زندگی را معنادار خواهید یافت. برعکس، کسانی که یک یا چند نیاز را برآورده نمی‌کنند، احتمالاً زندگی را به‌اندازهٔ کافی معنادار نمی‌یابند. تغییر در هر یک از این نیازها نیز باید بر میزان معنادار‌دیدنِ زندگی اثر بگذارد.

نخستین نیاز واقعاً هدف است. فرانکل درست می‌گفت: زندگی بدون هدف فاقد معناست. هدف، رویداد یا وضعیتی در آینده است که به اکنون ساختار می‌دهد و در نتیجه زمان‌های متفاوت را در یک داستان پیوند می‌زند. هدف‌ها را می‌توان به دو دستهٔ کلی تقسیم کرد. ممکن است برای رسیدن به هدفی مشخص بکوشیم، مانند قهرمانی، رسیدن به مقام معاونت یا پرورش فرزندان سالم؛ یا برای رسیدن به وضعیتی از تحقق و رضایت، مانند شادکامی، رستگاری معنوی، امنیت مالی یا خرد.

هدف‌های زندگی از سه منبع می‌آیند، پس به یک معنا هر زندگی انسانی سه سرچشمهٔ بنیادیِ هدف دارد. یکی طبیعت است. طبیعت شما را برای هدفی مشخص ساخته است: تداوم زندگی از راه بقا و تولیدمثل. طبیعت اهمیتی نمی‌دهد شاد باشید، هرقدر خودتان بخواهید شاد باشید. ما از کسانی آمده‌ایم که در تولیدمثل و زنده‌ماندن به‌اندازهٔ کافی برای آن موفق بودند. هدف طبیعت برای شما فراگیر نیست. برایش مهم نیست یکشنبه‌بعدازظهر چه می‌کنید، مادامی که زنده بمانید و دیر یا زود تولیدمثل کنید.

دومین منبعِ هدف فرهنگ است. فرهنگ می‌گوید چه چیز ارزشمند و مهم است. بعضی فرهنگ‌ها دقیقاً می‌گویند قرار است چه کنید و جایگاهی مشخص برایتان تعیین می‌کنند: کشاورز، سرباز، مادر و مانند آن. بعضی دیگر گزینه‌های بسیار بیشتری عرضه می‌کنند و فشار کمتری برای انتخابِ گزینه‌ای مشخص می‌آورند، هرچند قطعاً به بعضی انتخاب‌ها بیشتر از بقیه پاداش می‌دهند.

این ما را به سومین سرچشمهٔ هدف می‌رساند: انتخاب‌های خودتان. به‌ویژه در کشورهای غربیِ مدرن، جامعه طیف گسترده‌ای از مسیرها پیشِ رویتان می‌گذارد و شما تصمیم می‌گیرید کدام را بروید. به هر دلیلی، علاقه، استعداد، ماندن در مسیر موجود، دستمزد بالا یا مزایای خوب، مجموعه‌ای از هدف‌ها را برای خود انتخاب می‌کنید، مثلاً شغلتان را. معنای زندگی‌تان را می‌سازید و طرحی را که طبیعت و فرهنگ داده‌اند بسط می‌دهید. حتی می‌توانید خلاف آن را انتخاب کنید: بسیاری تصمیم می‌گیرند تولیدمثل نکنند و بعضی حتی تصمیم می‌گیرند زنده نمانند. بسیاری دیگر در برابر آنچه فرهنگ برایشان انتخاب کرده مقاومت و شورش می‌کنند.

دومین نیاز به معنا، ارزش است. یعنی داشتنِ مبنایی برای شناختِ درست و نادرست، خوب و بد. «خوب» و «بد» از نخستین واژه‌هایی‌اند که کودکان می‌آموزند. از ابتدایی‌ترین و جهان‌شمول‌ترین مفهوم‌های فرهنگی‌اند و از معدود واژه‌هایی که حیوانات خانگی هم گاهی یاد می‌گیرند. از نظر واکنش مغز، احساسِ خوب یا بدبودنِ چیزی خیلی سریع و تقریباً بلافاصله پس از شناختنش می‌آید. موجودات تنهازی بر اساس احساسی که در برخورد با چیزی پیدا می‌کنند دربارهٔ خوب و بد قضاوت می‌کنند: آیا پاداش می‌دهد یا تنبیه؟ انسان‌ها به‌عنوان موجودات اجتماعی می‌توانند خوب و بد را به شیوه‌هایی والاتر، مانند کیفیت اخلاقی، بفهمند.

در عمل، برای معنادارکردنِ زندگی، مردم نیاز دارند ارزش‌هایی بیابند که زندگی‌شان را مثبت جلوه دهد و توجیه کند چه کسی هستند و چه می‌کنند. توجیه در نهایت تابع داوریِ اجتماعی و توافقی است، پس فرد به توضیح‌هایی نیاز دارد که دیگرانِ جامعه، به‌ویژه مجریان قانون، را قانع کند. باز هم طبیعت بعضی ارزش‌ها را می‌سازد و فرهنگ انبوهی ارزشِ دیگر اضافه می‌کند. روشن نیست مردم بتوانند ارزش‌های خود را اختراع کنند، اما برخی از درونِ خود سرچشمه می‌گیرند و بسط می‌یابند. مردم خواسته‌های درونیِ نیرومندی دارند که واکنش‌هایشان را شکل می‌دهد.

سومین نیاز، اثربخشی است. اگر نتوانید دربارهٔ هدف‌ها و ارزش‌ها کاری بکنید، داشتنشان چندان رضایت‌بخش نیست. مردم دوست دارند احساس کنند می‌توانند تغییری ایجاد کنند. ارزش‌هایشان باید در زندگی و کارشان نمود پیدا کند. یا از سوی دیگر، باید بتوانند رویدادها را به سوی نتایجی که از نظر خودشان مثبت است هدایت کنند و از نتایج منفی دور کنند.

آخرین نیاز، احساس ارزشمندیِ خود است. کسانی که زندگی معنادار دارند معمولاً مبنایی برای این باور دارند که آدم‌های خوبی‌اند، شاید حتی کمی بهتر از برخی دیگر. دست‌کم می‌خواهند باور کنند از آنچه در صورت انتخاب، رفتار یا عملکردِ بد می‌توانستند باشند، بهترند. آن‌ها درجه‌ای از احترام به دست آورده‌اند.

پس زندگیِ معنادار چهار ویژگی دارد. هدف‌هایی دارد که به آن جهت می‌دهند و کنش‌ها را از حال و گذشته به سوی آینده هدایت می‌کنند. ارزش‌هایی دارد که امکانِ داوری دربارهٔ خوب و بد را فراهم می‌کنند؛ به‌ویژه اجازه می‌دهند کنش‌ها و تلاش‌هایمان را خوب و موجه بدانیم. با اثربخشی مشخص می‌شود، یعنی کنش‌هایمان سهم مثبتی در تحقق هدف‌ها و ارزش‌ها دارند. و پایه‌ای فراهم می‌کند که خود را مثبت ببینیم، به‌عنوان انسان‌هایی خوب و ارزشمند.

مردم می‌پرسند معنای زندگی چیست، گویی یک پاسخ واحد دارد. یک پاسخ نیست؛ هزاران پاسخ متفاوت هست. زندگی اگر برای چهار پرسشِ هدف، ارزش، اثربخشی و ارزشمندیِ خود پاسخی بیابد، معنادار خواهد بود. آنچه ماندگار است و پیوند می‌دهد، همین پرسش‌هاست، نه پاسخ‌ها.


این نوشته ترجمهٔ فارسی «What is better – a happy life or a meaningful one?» است که نخستین بار در Aeon منتشر شد. متن اصلی: What is better – a happy life or a meaningful one?