موسسهٔ تابان

چگونه با بحران وجودی کنار بیاییم

بحران وجودی

آیا جهان خاکستری شده است؟ می‌پرسید زندگی برای چیست؟ فلسفهٔ کی‌یرکگور شاید کمک کند شور زندگی را دوباره پیدا کنید.

آیا از شتاب‌گرفتن در زندگی و تکرار مداومِ کارهای یکنواخت خسته‌اید؟ شاید چیزهایی که زمانی معنادار بودند اکنون تهی به نظر می‌رسند و آتشِ شور خاموش شده است. آیا احساس می‌کنید لذت‌ها کوتاه‌عمر و در نهایت نومیدکننده‌اند و زندگی‌تان رشته‌ای از پاره‌هاست که گاه سرمستی‌هایی در آن شعله می‌کشند و سپس، مانند آتش‌بازی، در تاریکی و نومیدی محو می‌شوند؟ شاید تنهایید یا حسرت عشق‌های گذشته را می‌خورید. شاید در جهان احساس تهی‌بودن و گم‌گشتگی می‌کنید، یا تهوع دارید و کم‌خوابید. شاید هنوز دنبال دلیلی برای زیستن هستید، یا دلیل‌های آشفتهٔ زیادی دارید، یا فراموش کرده‌اید دلیل‌هایتان چه بوده‌اند. تبریک؛ دارید بحران وجودی را تجربه می‌کنید. گاهی پرسش‌های «چرا اینجا هستم؟» و «همهٔ این‌ها برای چیست؟» آرام، مانند بال‌زدنی نرم و تقریباً بی‌صدا، همراهتان‌اند؛ اما گاهی حس می‌کنید تمام وجودتان را خفه می‌کنند.

بحران وجودی‌تان هر شکلی داشته باشد، از نگاه سورن کی‌یرکگور، فیلسوف دانمارکی (۱۸۱۳ تا ۱۸۵۵)، مسئله این بود که زندگیِ بی‌شور معادلِ اصلاً وجودنداشتن است. این برای همهٔ ما بد است، چون بدون شور، موج‌های افسارگسیختهٔ منفی‌نگری جهان را مسموم می‌کنند. او یکی از ریشه‌های این جهانِ بی‌شور را در بیگانگیِ بسیاری از مردم می‌دید: هم‌عصران خودش و، به تعمیم، ما؛ بیگانه از جامعه‌ای که به بهای تجربه‌های انسانیِ شخصی، پرشور و ذهنی، بیش از حد بر عینیت و «نتایج» مانند سود، بهره‌وری، خروجی و کارایی تأکید می‌کند.

کی‌یرکگور در دفترش نوشت: «آنچه واقعاً نیاز دارم این است که روشن شود چه باید بکنم، نه چه باید بدانم... مسئله یافتن حقیقتی است که برای من حقیقت باشد، یافتنِ ایده‌ای که حاضرم برایش زندگی کنم و بمیرم.» به نظر او یافتن این حقیقت و شور می‌توانست وجود فرد را یکپارچه کند، بر مالیخولیا غلبه کند و به رضایت بیشتری برساند. او دربارهٔ به‌کارگرفتنِ رنجِ چیزی که امروز بحران وجودی می‌نامیم ایده‌هایی داشت. خواندنش لزوماً همهٔ مشکلات را حل نمی‌کند، اما می‌تواند کمک کند بعضی سرچشمه‌های ناخوشی‌تان را بفهمید و امکان‌های تازه‌ای برای زندگی ببینید.

گاهی کی‌یرکگور را به سبب تأکیدش بر فرد و تجربهٔ ذهنی، نخستین فیلسوف وجودی می‌نامند. فیلسوفان وجودی بر آزادیِ انتخاب و مسئولیتِ پیامدهای آن تأکید دارند؛ ژان‌پل سارتر (۱۹۰۵ تا ۱۹۸۰)، یکی از شاخص‌ترینِ آنان، قطعاً این رگه را در نوشته‌های کی‌یرکگور یافته بود. از نظر وجودگرایان، خودتان باید تصمیم بگیرید چه نوع انسانی باشید و چگونه معنادار زندگی کنید. اما این انتخاب‌ها به نومیدی دامن می‌زنند، چون وقتی درمی‌یابید آزاد و مسئولید و کسی را نمی‌توانید مقصر بدانید و بهانه‌ای برای رفتارتان ندارید، فشار پدید می‌آید. کی‌یرکگور نوشت اضطراب یا نومیدی «سرگیجهٔ آزادی» است. نومیدی نوعی سرگیجه است که وقتی امکان‌ها و انتخاب‌ها ما را فرا می‌گیرند تجربه می‌کنیم. او آن را به ایستادن لبهٔ پرتگاه تشبیه کرد. شاید از افتادن بترسید، اما وقتی می‌فهمید پریدن نیز ممکن است، مضطرب می‌شوید.

چه بخواهیم چه نه، همیشه مجبور به انتخابیم. خمیردندان را در نظر بگیرید: انواعش آن‌قدر زیاد است که انتخابِ بهترین برای دندان‌ها سخت می‌شود. سفیدکننده یا لکه‌بر؟ ضدپوسیدگی، ضدپلاک یا ترمیم‌کنندهٔ مینا؟ فرقشان چیست؟ چرا یکی نیست که همهٔ کارها را بکند؟ دشوار است بدانیم انتخاب یکی به جای دیگری چه نتیجه‌ای دارد. خمیردندانِ اشتباه احتمالاً زندگی‌تان را ویران نمی‌کند، اما وقتی با انتخاب‌های عمیق‌تر روبه‌رو می‌شوید، رشتهٔ دانشگاه، همسر، پایان‌دادن به رابطه، مسیر شغلی، تلاش برای نجاتِ غریق یا خاموش‌کردنِ دستگاه حمایت حیاتیِ عزیزی، هرچه به لبهٔ پرتگاه نزدیک‌تر شوید، نسبت به امکان‌ها و مسئولیت‌هایتان سرگیجهٔ بیشتری خواهید داشت. گاهی در بی‌خبریِ خوشایند از گزینه‌ها زندگی می‌کنید، اما وقتی از آن‌ها آگاه شدید، گیجی گریزناپذیر است. چنان‌که کی‌یرکگور در «مفهوم اضطراب» (۱۸۴۴) نوشت:

کسی که نگاهش به ژرفای پرتگاهِ دهان‌گشوده می‌افتد، سرگیجه می‌گیرد. اما چرا؟ علت به همان اندازه که در پرتگاه است، در چشم خود او نیز هست؛ فرض کنید اصلاً به پایین نگاه نکرده بود.

گاهی سرگیجهٔ آزادی آن‌قدر شدید است که احساس می‌کنید باید عقب بکشید و از انتخاب بگریزید. انتخاب‌نکردن یا سپردنِ انتخاب به دیگری آسان‌تر به نظر می‌رسد. هرچه موضوع مهم‌تر باشد، پرتگاه ژرف‌تر و فاصلهٔ سقوط در صورت لغزش بیشتر است. اما رشد شخصی به تواناییِ شما برای روبه‌روشدن با انتخاب‌های بزرگ و شانه‌خالی‌نکردن از آن‌ها وابسته است. از نظر کی‌یرکگور، مواجههٔ شجاعانه با انتخاب‌ها و یادگیریِ هدایتِ سازندهٔ اضطراب حیاتی است: «هرکس آموخته باشد به شیوهٔ درست مضطرب شود، والاترین چیز را آموخته است.»

کی‌یرکگور در زمان حیاتش صاحبان قدرت را نگران می‌کرد، چون بت‌شکنی بود که مردم را به مستقل‌اندیشیدن تشویق می‌کرد. خوانندگان را به رهایی از شست‌وشوی مغزیِ کلیساها و گروه‌های اجتماعی‌ای فرامی‌خواند که موعظه می‌کردند چه کنند و چه باور داشته باشند؛ به‌ویژه کلیسای لوتریِ دانمارک که بیشتر سال‌های پایانیِ عمرش با آن در نزاع بود. احتمالاً نسبت به شبکه‌های اجتماعی و تبلیغاتِ امروز هم عمیقاً بدگمان می‌بود؛ همان‌ها که می‌گویند در جست‌وجوی گریزپای خوشبختی، پول و وقت را کجا خرج کنیم. در انتقادی که انگار پیشاپیش ترول‌های اینترنتی را هدف گرفته بود، گفت «جمعیت» یا عمومِ مردم «ناحقیقت» است، چون به افراد امکانِ گمنامی، بی‌مسئولیتی و بزدلی می‌دهد و فضایی غیرشخصی ایجاد می‌کند.

کی‌یرکگور مسیحی بود، به تعبیر فیلسوف گری کاکس «البته مسیحی‌ای نامتعارف»، چون مردم را تشویق می‌کرد به جای پذیرشِ بی‌تأملِ موعظهٔ روحانیان، رابطه‌ای شخصی با خدا پرورش دهند. از نظر او زیستنِ حقیقت بی‌نهایت مهم‌تر از دانستنِ عینیِ آن بود. در مراسم خاک‌سپاری‌اش، سراسقفی که خطابه می‌خواند به جمعیت بزرگ گفت نوشته‌های او را بد نفهمند یا نپذیرند، چون بیش از حد پیش رفته بود و خودش نمی‌دانست.

اما برای گرفتنِ خرد عملی از آثارش لازم نیست دیندار باشید. او الهام‌بخش بسیاری از فیلسوفان خداناباور شد. سارتر، چنان‌که گفتم، عمیقاً تحسینش می‌کرد. او را «ضدفیلسوف» نامید، چون کی‌یرکگور با پس‌زدنِ فلسفه‌های خسته‌کننده و انتزاعیِ محبوب زمانش، مانند فلسفهٔ هگل و کانت، در پی «آغازی نخستین» بود.

کی‌یرکگور نامتعارف می‌نوشت. شوخ‌طبع بود و نام‌های مستعار عجیبی مانند «هیلاریوس صحاف» می‌ساخت. نه برای پنهان‌کردنِ نویسندگی‌اش، که تقریباً همه می‌دانستند کدام کتاب‌ها را نوشته، بلکه برای فاصله‌گرفتن از اثر؛ برای واداشتنِ ما به پرسش از ایده‌های عرضه‌شده، پذیرفتن مسئولیتِ تفسیر متن، رسیدن به نتیجه‌های خودمان و ساختنِ حقیقت‌های ذهنیِ خود. این راهبرد «ارتباط غیرمستقیم» نام دارد. نتیجه این است که به جای دستور و موعظه، ما را تحریک می‌کند؛ چون معلوم نیست جدی است یا نه، و خوانندگان را به رقص با ایده‌ها دعوت می‌کند.

او این روش را در یکی از مشهورترین آثارش، «یا این/یا آن» (۱۸۴۳)، به کار می‌گیرد: مجموعه‌ای داستانی از نامه‌ها و مقاله‌های شخصیت‌های مختلف با دیدگاه‌های زیباشناختی، اخلاقی و دینی. این سه دیدگاه یا مرحله، چارچوبی ممکن برای تاب‌آوردنِ بحران وجودی و عبور از آن فراهم می‌کنند. مرحله‌ها پله‌های خشک و قطعی نیستند؛ داربستی از تجربه‌های ممکن در سفری وجودی برای احیای شورِ زندگی‌اند.

نکته‌های کلیدی

  • بحران وجودی شکل‌های گوناگون دارد: خستگی از یکنواختی، خاموش‌شدن شور یا احساس تهی‌بودن و گم‌گشتگی. پرسش‌های «چرا اینجا هستم؟» و «همهٔ این‌ها برای چیست؟» می‌توانند خفه‌کننده باشند.

  • عبور از بحران وجودی مواجههٔ شجاعانه با اندوه می‌خواهد. باید ریشه‌هایش را ببینید و از این شناخت برای ساختنِ ثبات استفاده کنید. نوشته‌های کی‌یرکگور می‌توانند راهنما باشند و سرچشمه‌های ناخوشی و امکان‌های تازه را نشان دهند.

  • از جنبه‌های زیباشناختیِ زندگی لذت ببرید: طرح‌ها و رابطه‌های تازه، زیستن در لحظه، پرورشِ انتخاب‌های بی‌قاعده، یادآوریِ شادی‌های گذشته و توجه به سوی روشنِ بداقبالی‌ها.

  • برای زیستنِ اخلاقی تعهدهای وجودی بسازید. زیستنِ صرفاً زیباشناختی خطرناک است. زمانی برای تأمل پیدا کنید. در شیوهٔ اخلاقی، تعهدهای معنادار می‌پذیرید، هدف می‌گذارید و پای آن می‌مانید و مسئولیتتان در برابر دیگران را می‌شناسید.

  • به سوی ایمان جهش کنید. کی‌یرکگور این را «ژرف‌شدنِ درونی» می‌نامد. هرچند جهان نامطمئن است، می‌توانید دربارهٔ نوع زندگیِ دلخواهتان انتخابی جسورانه کنید.

درباره‌اش بیندیشید

از جنبه‌های زیباشناختیِ زندگی لذت ببرید

کی‌یرکگور نخستین شیوهٔ زیستن را ساحت زیباشناختی می‌دانست. زندگیِ زیباشناختی سرگرم‌کننده و تکانه‌ای و معطوف به ارضای حواس است؛ مانند کودکی که جهان را با شگفتی و حیرت کشف می‌کند. این ساحت مرحله‌ای زیبا، پرشور و درخشان از امکان‌هاست. هیجانِ عاشق‌شدن، لذتِ دیدن اجرای زندهٔ محبوب‌ترین نوازنده‌تان، شادیِ شریک‌شدن در شرابی خوش‌طعم یا غذایی خوشمزه با دوستی خوب، یا شورِ ناگهانیِ برهنه شناکردن را تصور کنید. این تجربه‌ها می‌توانند مست‌کننده و فوق‌العاده جالب باشند و اگر خود را به آن‌ها بسپارید، حس کنید زندگی‌تان دگرگون شده است.

کی‌یرکگور دون جووانی، قهرمان اپرای موتسارت (۱۷۸۷) و اغواگر افسانه‌ای که گاهی دون ژوان نامیده می‌شود، را نمونهٔ نهاییِ شیوهٔ زیباشناختی می‌دانست، چون برای ارضای فوریِ جنسی و لذتِ حسی زندگی می‌کند. او زن‌باره‌ای خوش‌قیافه، فریبنده و هیجان‌انگیز است. زنان نمی‌توانند در برابرش مقاومت کنند: با بیش از ۲۰۰۰ زن هم‌بستر شده و نامشان را در دفتر سیاهِ نه‌چندان کوچکش ثبت کرده است. لذت را بر همه‌چیز مقدم می‌دارد و رقصان از زندگیِ لذت‌جویانه‌اش می‌گذرد.

چگونه زیباشناختی زندگی کنید؟ زندگی را تا حد ممکن جالب و لذت‌بخش کنید. بسیار عاشق شوید. کشت را عوض کنید؛ یعنی اگر از زندگی خسته‌اید، از کنارگذاشتنِ آنچه دیگر به کارتان نمی‌آید و کاشتنِ بذرِ طرح‌ها و رابطه‌های تازهٔ انرژی‌بخش نترسید. تکانه‌ای باشید. برای لحظه و در لحظه زندگی کنید. بی‌قاعدگی را برای لذتِ خودش پرورش دهید: به تئاتر بروید اما فقط بخش میانی را ببینید؛ کتابی بردارید و بندی تصادفی بخوانید. تجربه‌ها را به شیوه‌های برهم‌زننده و متفاوت با آنچه دیگران آماده به خوردتان می‌دهند بچشید. هنرِ یادآوری شادی‌های گذشته را تمرین کنید. هنرِ فراموش‌کردن ناخوشایندی‌ها را با تمرکز بر سوی روشنِ بداقبالی تمرین کنید. شمع زندگی را از هر دو سر بسوزانید.

برای زندگیِ اخلاقی تعهدهای وجودی بپذیرید

اما رفتارِ فرد زیباشناخت‌گرا می‌تواند خودویرانگر باشد، زیرا کی‌یرکگور با نام مستعار می‌نویسد:

همان‌طور که سنگی را بر سطح آب می‌جهانند و مدتی سبک می‌جهد، اما به‌محض توقف فوراً به ژرفا فرو می‌رود، دون جووانی نیز بر فراز پرتگاه می‌رقصد و از مهلت کوتاهش شادمان است.

سرانجام دون جووانی به سزایش می‌رسد: روحی در هیئت مجسمهٔ فرمانده، پدرِ یکی از زنانی که اغوا کرده و مردی که در نبرد کشته است، او را به جهنم می‌کشاند. شاید روحی شما را به جهنم نبرد، اما زندگیِ صرفاً زیباشناختی، هرچند آسایشی موقت بدهد، شما را به‌سرعت به بحران وجودیِ دیگری می‌رساند.

چرا؟ چون این سبک زندگی بهای سنگینی دارد. وقتی برای پُرکردنِ خلأهای زندگی بیش از حد به حواس‌پرتی‌هایش وابسته شوید، می‌تواند منبع نومیدیِ وجودی شود. این شیوه وقتی خطرناک است که در بی‌واسطگی و ارضای فوری زندگی کنید و پیوسته در لذت‌هایی چون مرور شبکه‌های اجتماعی، خرید، تلویزیون، مشغول‌بودن، الکل، مواد، رابطه‌های عاشقانهٔ پیاپی یا رابطهٔ جنسیِ گذرا افراط کنید. از جایی به بعد، این کارها لذت وعده‌داده‌شده را نمی‌دهند و جهان خاکستری می‌شود.

غرق‌شدن در این حواس‌پرتی‌ها بیگانگی را عمیق‌تر و شما را بیشتر در سیاه‌چال ناخشنودی فرو می‌برد. به‌محض ارضای یک لذت، دنبالِ نشئگیِ بعدیِ تازگی می‌روید. گاهی چنان مشتاقِ خطرکردن برای امکان‌های تازه و شروع طرح‌ها و رابطه‌ها هستید که مدام از یکی به دیگری می‌پرید و هیچ‌چیز را تمام نمی‌کنید. همیشه در حرکتید، مانند موج اقیانوس که با نیروی خام و ابتدایی، نیرومند و چرخه‌وار بالا می‌آید.

اما موج‌ها بی‌پایان کف می‌کنند و فرومی‌نشینند. اگر همیشه با مشغله در زندگی به خود بپیچید، وجودتان به مجموع لحظه‌هایی بی‌انسجام بدل می‌شود. هیجان می‌رود و سرخوردگی و تنهایی می‌گذارد. زیباشناخت‌گرای «یا این/یا آن» به حشراتی حسادت می‌کند که پس از جفت‌گیری می‌میرند، چون اوجِ سرمستیِ جنسی را می‌چشند و سپس از بزرگ‌ترین فرونشستِ زندگی می‌گریزند؛ «مرگ کوچک» به مرگ واقعی تبدیل می‌شود. زندگیِ زیباشناختی ناگزیر خستگیِ بیمارگونه بر جا می‌گذارد.

شخصیت زیباشناخت‌گرای کی‌یرکگور چنان از ملالِ روح‌فرسا و نومیدیِ شکنجه‌آور رنج می‌برد که بی‌حس شده است. چون واقعاً درگیرِ زندگی نیست، گویی مرده زندگی می‌کند. زندگیِ بی‌شور باعث می‌شود هم در زنجیر اضطراب باشد و هم سرگردان؛ مانند عنکبوتی که سقوط می‌کند و دست‌وپا می‌زند و به چیزی نمی‌تواند بچسبد:

چه خواهد آمد؟ آینده چه دارد؟ نمی‌دانم، هیچ نمی‌دانم. وقتی عنکبوت بنا به طبیعتش از نقطه‌ای ثابت پایین می‌جهد، همواره فضای تهی‌ای پیشِ رو می‌بیند که هرقدر تقلا کند در آن جای پایی نمی‌یابد. حال من چنین است: همیشه فضایی خالی پیشِ رو؛ آنچه پیش می‌راندم نتیجه‌ای است که پشت سرم قرار دارد. این زندگی وارونه و هولناک و تحمل‌ناپذیر است.

اگر زندگیِ زیباشناختی فقط راه‌حلی کوتاه‌مدت است، چگونه از آن فراتر بروید و اخلاقی زندگی کنید؟ مثل آن سنگ روی سطح زندگی نجهید. آهسته شوید و هرطور می‌توانید زمانی برای تأمل باز کنید. فضایی بسازید تا کمتر خودکار باشید. و دیگر از فعالیت‌های زیباشناختی برای فرار از مواجهه با نومیدیِ وجودی استفاده نکنید.

شخصیتِ مستعارِ کی‌یرکگور می‌نویسد: «نومید شو!» نومیدی بهای ورود از ساحت زیباشناختی به اخلاقی است. آموختنِ دوست‌داشتنِ نومیدی، ماجراجوییِ رفتن به شیوه‌ای بالاتر از رشدِ خود است. از بحران وجودی پنهان نشوید، چون انتخاب نومیدی، انتخابِ خودتان است. نزدیک‌شدن به نومیدی یعنی انتخابِ رهایی از فرمان‌بریِ تکانه‌های حیوانی و زیباشناختی و حرکت به سوی فردی مشخص و استوار. انتخابِ خود یعنی تعهدهای معنادار، مانند وقف‌کردنِ خود به یک پیشه. یعنی هدف‌گذاشتن و پای آن ایستادن. گریز از تعهد یعنی فقط بالای زندگی معلقید، نه واقعاً زنده، و مانند آن موج‌ها بی‌محتوا.

انتخابِ نومیدی همچنین انتخابِ انسانیت است. در شیوهٔ اخلاقی می‌پذیرید با دیگران در جهان زندگی می‌کنید، آنان مهم‌اند و هر انتخاب باید مسئولیت در برابرشان را بازتاب دهد. با صداقت، گشاده‌دلی، فهم و سخاوت عمل می‌کنید. بیشتر بر آنچه می‌توانید بدهید تمرکز می‌کنید و کمتر بر آنچه از دیگران می‌گیرید. برای پرورش انسانیت، یک ساعت مردم را تماشا کنید و زیباییِ هر فرد را در نظر بگیرید. هرکس را در ویژگی‌های خاصش، کارها، چالش‌ها و پیروزی‌هایش، قدر بدانید. به باشگاهی بپیوندید و جمعی از دوستان بسازید. خیرخواهانه‌تر رفتار کنید. کمک کنید. به بهترکردنِ جهان برای دیگران متعهد شوید.

این نوع نومیدی شما را به شیوه‌ای برای ازدواج آماده می‌کند که جست‌وجوی ارضای حسی احتمالاً نمی‌کند. ازدواج، در تحلیل کی‌یرکگور ترجیحاً با نخستین عشق، تصمیمی اخلاقی است، چون انتخابی جدی، قطعی و دگرگون‌کننده است. آگاهیِ پیچیده‌تری از وجود می‌خواهد تا زندگیِ صرفاً رانده‌شده با غریزهٔ جنسی. البته همیشه می‌توانید طلاق بگیرید، اما اخلاق‌گرای کی‌یرکگور می‌گوید ازدواج با تمرکز بر رابطه‌ای باثبات و مداوم، کمک می‌کند عشق را جدی‌تر از زیباشناخت‌گرا بگیرید. در ساحت اخلاقی، فعالانه عشق به شریک را تازه می‌کنید، نه اینکه به‌محض سخت‌شدن رابطه برای هیجان و تقویت اعتمادبه‌نفس به بعدی بپرید.

شجاعانه با پرتگاه وجودی روبه‌رو شوید، چون کی‌یرکگور می‌گوید: «اضطراب اندامی است که فرد از راه آن اندوه را از آنِ خود و جذب می‌کند» و «در واقع می‌گویم تنها وقتی فرد امر تراژیک را داشته باشد، شاد می‌شود.» کلید ساحت اخلاقی این است که از نومیدی برای برانگیختنِ خود به عبور از حالت‌های تیره، تازه‌کردنِ اشتیاق زندگی و بیدارکردن میل به چیزی معنادارتر استفاده کنید. با صبوری در برابر هستی، دیدنِ زیبایی در ثبات و شناختِ خود به‌عنوان سرچشمهٔ شادکامی و خلاقیت رشد می‌کنید. لازم نیست مثل زیباشناخت‌گرا مدام از محرک بیرونیِ تازه هیجان بگیرید. برای رقصیدن و لذت از زندگی به سالن رقص نیاز ندارید؛ زمین رقص درون شماست، هرجا باشید. نگرش اخلاقی را با زندگیِ آگاهانه، نه تصادفی، و زیستنِ هر روز چنان‌که روز داوری‌تان باشد پرورش می‌دهید.

به سوی ایمان جهش کنید

شیوهٔ اخلاقی می‌تواند ثبات بدهد، اما شاید برای حل بحران کافی نباشد. حتی ممکن است منبع مصیبت وجودیِ دیگری شود، چون انجام وظیفه‌های اجتماعی دشوار است. اخلاق‌گرای کی‌یرکگور دربارهٔ وظیفهٔ ازدواج می‌گوید: «یکنواختی‌اش، بی‌حادثگیِ کاملش، تهی‌بودنِ بی‌وقفه‌اش، که مرگ است و بدتر از مرگ.» ازدواج عشق را ماندگار نمی‌کند. مردم تغییر می‌کنند و قول می‌شکنند و هر تعهدی را ناامن می‌کنند. با توجه به بی‌عدالتی و بی‌اخلاقیِ بسیاری از دیگران، اخلاقی‌بودن شاید عمیق‌تر نومیدتان کند. غرق‌شدنِ بیش از حد در تأمل هم می‌تواند لذت زندگی را بگیرد. فیلسوفان معمولاً بیش از حد فکر می‌کنند و زیباشناخت‌گرای کی‌یرکگور طعنه می‌زند: «آنچه ظاهراً برای فلسفه و فیلسوفان این‌همه دشوار است، متوقف‌شدن است.»

تنها راهِ غلبهٔ واقعی بر بحران وجودی، جهش است. جهش همان «ژرف‌شدنِ درونی» است: می‌پذیرید جهان نامطمئن است، اما می‌توانید دربارهٔ نوع زندگیِ دلخواه انتخابی جسورانه کنید. جهش فراتر از احساس‌های ساحت زیباشناختی و تعهدهای ساحت اخلاقی است. کنشی ارادی برای دگرگون‌کردنِ زندگی است؛ تصمیم به طراحیِ وجودی که بتوانید مشتاقانه وقفش شوید و وجودتان را بالا ببرد و نگه دارد.

جهش کی‌یرکگور با فرمان «همسایه‌ات را دوست بدار» هدایت می‌شد. در «آثار عشق» (۱۸۴۷)، که با نام واقعی‌اش نوشته، می‌گوید عشق همگانی یا آگاپه راز شادکامی است، چون بر گذرایی و ناامنیِ رابطه‌های زیباشناختی و اخلاقی غلبه می‌کند. عشق رشتهٔ آریادنهٔ زندگی است؛ تا وقتی عشق می‌ورزید و به دوست‌دارنده‌بودن متعهدید، از آسیب‌دیدن و تنهایی در امان خواهید بود. او چنین ایمانِ استواری را نشانهٔ انسانی به‌غایت رشد‌یافته می‌دانست.

شاید در شیوهٔ زیباشناختی یا اخلاقی زندگی می‌کنید، کاملاً شادید و نیازی به جهش نمی‌بینید. یا در این ساحت‌ها از اندوهتان تسلی می‌گیرید. اما دشواریِ نومیدیِ وجودی این است که وقتی عمداً یا ناخواسته نگاهی به آن انداختید، ندیدنش بسیار سخت است. اگر چنین‌اید، ایده‌های کی‌یرکگور شاید کمک کنند جای پایتان را پیدا کنید. اما تنها چیزی که بحران را آرام می‌کند، یافتنِ حقیقتِ حقیقی برای شماست؛ حقیقت ذهنی، نیروی جهشی که در درونی‌ترین ژرفای قلبتان است. اگر نمی‌دانید این حقیقت چیست، پیشنهاد او این بود: «از خودت بپرس و آن‌قدر بپرس تا پاسخ را پیدا کنی.»

اما در نهایت، زندگیِ پرشور انتخابِ یا این یا آن نیست. نمی‌توانید همیشه سراسر سبک‌سر یا سراسر جدی باشید. زندگیِ رضایت‌بخش هم لذت است، هم تعهد اخلاقی، هم جهش. زندگی‌تان به بخشی از انرژی، لذت و امکان‌های زندگیِ دون جووانی نیاز دارد، هرچند لزوماً نه با شیوهٔ او؛ وگرنه جهان بسیار کسالت‌بار می‌شود. جهان بدون او کسل‌کننده است. به چیزی از اخلاق هم نیاز دارید: باید اثر انتخاب‌ها بر دیگران را بشناسید و مسئولیتِ رفتار را بپذیرید، وگرنه تنها و غمگین می‌مانید. همچنین به جهشی برای یافتنِ چیزی نیاز دارید که بتوانید وقفش شوید و پاره‌های زندگی را یکپارچه کند، حتی اگر برای شما جهش به ایمان دینی نباشد. هدف دیدنِ این بُعدها، شیارهایی که شاید در آن افتاده‌اید و منابعِ ملال و ناخوشیِ ناشی از شیوهٔ زندگی است. اما در نهایت خودتان انتخاب می‌کنید چگونه این ساحت‌ها را کنار هم نگه دارید و آتش خود را روشن کنید تا پاره‌های زندگی در ترکیبی منسجم به هم بپیوندند. نکته همین است: شکل‌دادن به زندگی بر عهدهٔ شماست.

چرا مهم است

یکی از نام‌های مستعارِ کی‌یرکگور می‌نویسد: «کتاب این خاصیت شگفت را دارد که می‌توان آن را هرطور خواست تفسیر کرد.» شاید شما او را جور دیگری بفهمید، و همین خواستهٔ او بود. شاید. همان شخصیت می‌گوید چه کاری بکنید چه نکنید، در هر حال پشیمان می‌شوید. پس کی‌یرکگور بخوانید یا نخوانید. شاید از هر دو پشیمان شوید، اما شاید راهی برای بالندگی هم پیدا کنید.

یادمان باشد حتی خود کی‌یرکگور هم کاملاً از این توصیه پیروی نکرد. مثلاً هرگز ازدواج نکرد. نامزدی‌اش با رگینه اولسن را به هم زد و او را ویران کرد. کی‌یرکگور مالیخولیایی بود و نمی‌دانست چگونه هم‌زمان او و خدا را دوست بدارد. گفت «اعتراضی الهی» احساس می‌کند. به جای رفتاری پخته و توضیح احساسش، فکر کرد بهتر است اولسن از او متنفر شود. پس گفت نامزدی را به هم می‌زند تا جوانی و خوش‌گذرانی کند. با لحنی از بالا گفت به خاطرِ خودِ او با او بدرفتاری کرده، هرچند ظاهراً این را برای خودش آسان‌تر می‌دانست.

اندکی پس از جدایی «یا این/یا آن» را نوشت و روایتی داستانی از رابطه را در آن گنجاند. در بخش «یادداشت‌های یک اغواگر»، ماجرا را در قالب شکارچیِ جنسیِ روان‌آزاری تصویر کرد که برای اغوای زن جوانِ زیبا و معصومی نقشه می‌کشد. اولسن با دیگری ازدواج کرد و کی‌یرکگور تا پایان عمر ذهنش درگیر او ماند. تنها بعدها، پس از همهٔ فکر و نوشتن دربارهٔ بحران وجودی، فهمید چگونه می‌توانست زندگیِ زیباشناختی، اخلاقی و دینی را با اولسن آشتی دهد. خود را مامایی فلسفی می‌دید، مانند الهه دیانا، که می‌تواند به مردم کمک کند نسخه‌های شکوفاتری از خود را به دنیا بیاورند. بگذاریم خردش در سفرهای خودمان الهام‌بخش باشد.

سفرِ او جهشی قاطع به دین بود. در آثاری مانند «پس‌گفتار غیرعلمیِ نهایی» (۱۸۴۶) و «بیماری تا سرحد مرگ» (۱۸۴۹) به‌تفصیل از شیوه‌های دینداری گفت. نگران بود خداناباوران تا وقتی خیلی دیر شده نفهمند حق با آن‌هاست یا نه؛ اما دیگر فیلسوفان وجودی جهش‌های بسیار متفاوتی کردند. مثلاً سیمون دو بووار (۱۹۰۸ تا ۱۹۸۶) به نوشتن ادبیات و فعالیت سیاسی جهش کرد.

چگونه بفهمیم به کجا می‌توانیم جهش کنیم؟ یکی از ابزارهایی که کی‌یرکگور برای جست‌وجوی جهش‌های ممکن به آن اشاره کرد، شعر است. موسیقی در زمان ناپدید می‌شود، نقاشی در زمان ایستاست، اما به نظر او شعر شکل هنریِ والاتری است، چون هم در لحظه وجود دارد هم فراتر از آن. هنگام خواندن و نوشتنش خودانگیخته وجود دارد و در طول زمان نیز هست، چون می‌توان به آن برگشت و بسطش داد. مهم‌ترین نقش شعر این است که یادآوری می‌کند هم سرایندهٔ زندگی‌تان باشید و هم سرودهٔ آن.

شعر می‌تواند کمک کند بایستید و به بودنتان فکر کنید، کنار ناخشنودی بنشینید و هراس وجودی را پردازش کنید. می‌تواند مجرای زیباییِ زیباشناختی باشد و مزه‌ها و بافت‌های عشق و سبک‌بالی را در زبان حفظ کند. می‌تواند صبوری با زندگی و ساختنِ تاریخی درونی برای خود را بیاموزد. تاریخ شما بخشی از شماست، اما تعیین نمی‌کند چه کسی خواهید شد. شعر می‌تواند کمک کند برخلاف زیباشناخت‌گرا بداقبالی‌ها را فراموش نکنید، یا سوی روشنشان را به یاد آورید، و با گذشته کنار بیایید. همچنین با دعوت به درون‌نگری برای روشن‌کردنِ آنچه می‌تواند وجودتان را در خیزشی واقعاً پرشور یکپارچه کند، امکان‌های جهش را نشان می‌دهد.

پیوندها و کتاب‌ها

قویاً پیشنهاد می‌کنم مستقیم به منبع بروید: «یا این/یا آن» کی‌یرکگور، اثر اصلیِ بحثِ بالا. او دنباله‌ای هم به نام «مراحلی در راه زندگی» (۱۸۴۵) نوشت که نام مستعارش «هیلاریوس صحاف» ویراستارش بود. این کتاب به ساحت‌های زیباشناختی و اخلاقی بازمی‌گردد، با داستان دیگری از اغواگری که نامزدی با زنی زیبا را به هم می‌زند و سپس تعقیبش می‌کند، و مضمون‌های دینی‌ای را بسط می‌دهد که در «یا این/یا آن» فقط اشاره شده بودند.

ادای احترامی عالی با جزئیات بیشتر از زندگی و آثارش، مقالهٔ جولیان باجینی در Aeon، «هنوز کی‌یرکگور را دوست دارم» (۲۰۱۳)، است. در قسمت سال ۲۰۰۸ پادکست Philosophy Bites، کلر کارلایل، پژوهشگر کی‌یرکگور، دربارهٔ «ترس و لرز» (۱۸۴۳) و جهش وجودی صحبت می‌کند. در قسمتی تازه از Seize the Moment، امی ون دورزن، روان‌درمانگر وجودی و فیلسوف، دربارهٔ بحران‌های جهانی مانند برگزیت و کووید-۱۹ و کتاب تازه‌اش «برخاستن از بحران وجودی: زندگی پس از فاجعه» (۲۰۲۱) سخن می‌گوید.

فیلم عالیِ «پرسونا» (۱۹۶۶) به کارگردانی اینگمار برگمان دربارهٔ بحران وجودیِ زنی است. الیزابت، بازیگر مشهور، ناگهان درمی‌یابد زیباشناختی زندگی کرده است. ساحت اخلاقی را رد می‌کند و در پرتگاه ساکن می‌شود. از حرکت و حرف‌زدن خودداری می‌کند و خود را از زندگی می‌بُرد. تهی‌بودنش او را هیولاوار می‌کند. پرستارش آلما از پرستاران مسن‌تری می‌گوید که به مراقبت از دیگران جهش وجودی کرده‌اند:

تصور کن آن‌قدر به چیزی باور داشته باشی که تمام زندگی‌ات را وقفش کنی. چیزی برای باورکردن، کاری برای انجام‌دادن، باور به اینکه زندگی‌ات معنا دارد. این را دوست دارم. محکم به چیزی چسبیدن، هر اتفاقی بیفتد؛ فکر می‌کنم باید همین‌طور باشد. برای دیگران معنایی داشتن... می‌دانم کودکانه به نظر می‌رسد، اما به آن باور دارم.

کی‌یرکگور هم به آن باور داشت.

فیلم‌های خون‌آشامی اغلب نومیدیِ وجودیِ میان ساحت زیباشناختی و اخلاقی را نشان می‌دهند. گاهی در کلاس‌ها صحنهٔ نخستین بوسهٔ بلا و ادوارد در «گرگ‌ومیش» (۲۰۰۸) را پخش می‌کنم: نمایشی به‌شدت دراماتیک و سرشار از کشش جنسی از کشمکشِ ادوارد کالنِ خون‌آشام میان میل حیوانی، ساحت زیباشناختی، و احترام به بلا سوانِ نوجوان، ساحت اخلاقی. می‌توان گفت توجهِ خاندان خون‌آشامِ کالن به اجتماع‌های انسانیِ محل زندگی‌شان و محافظت از آن‌ها در برابر خون‌آشام‌های وحشی‌تر، مثلاً با نوشیدنِ فقط خونِ غیرانسانی، نوعی جهش وجودی است.

«دون جووانی» موتسارت اپرایی محبوب است و دیدنِ زنده‌اش را بسیار توصیه می‌کنم. ضبط اجرای ۲۰۰۱ اپرای زوریخ با زیرنویس انگلیسی در یوتیوب موجود است. اپرای متروپولیتن نیویورک اجرای ۱۹۹۰ را در وب‌سایتش، با دسترسیِ درخواستیِ پولی، دارد. فیلم‌های بسیاری هم برداشت‌های گوناگونی از افسانهٔ دون جووانی ارائه می‌کنند. برداشت کمدیِ «دون ژوان دمارکو» (۱۹۹۴) قهرمانی با بازی جانی دپ دارد که عاشقی درمان‌ناپذیر و هذیانی در بیمارستان روانی است و دکتر جک میکلر، مارلون براندو، در آستانهٔ بازنشستگی از او مراقبت می‌کند. میکلر پس از وقت‌گذراندن با دمارکو می‌فهمد زندگیِ خودش از شور زیباشناختی تهی است و به همسرش می‌گوید: «زندگی‌مان را به شتابِ میان‌مایگی سپرده‌ایم. آن آتش آسمانی که زمانی راهمان را روشن می‌کرد چه شد؟» همسرش، فی داناوی، می‌گوید آتش دردسر دارد، سخت مهار می‌شود، انرژی زیادی می‌سوزاند و زود می‌میرد. مانند اخلاق‌گرای «یا این/یا آن»، از گرمای خوب و ثابتِ ازدواجی طولانی دفاع می‌کند. پایان فیلم ترکیبی از ساحت زیباشناختی و اخلاقی را پیشنهاد می‌دهد.

برای خرد وجودیِ عملیِ بیشتر، «راهنمای بقای وجودگرا» (۲۰۱۸) نوشتهٔ گوردون مارینو و کتاب شوخ‌طبعانهٔ گری کاکس، «چگونه وجودگرا باشیم» (۲۰۰۹)، شروع‌های خوبی‌اند. برای وجودگرایی و عشق، کتاب خودم «وجودگرایی و عشق رمانتیک» (۲۰۱۵) یا مقاله‌ام دربارهٔ وجودگرایی در مجموعهٔ «چگونه زندگی خوبی داشته باشیم: راهنمای انتخاب فلسفهٔ شخصی» (۲۰۲۰) را پیشنهاد می‌کنم.


این نوشته ترجمهٔ فارسی «How Kierkegaard can help you cope with an existential crisis» است که نخستین بار در Psyche منتشر شد. متن اصلی: How Kierkegaard can help you cope with an existential crisis