حتی وقتی میدانید چشمانداز تیرهوتار است، امید میتواند کمک کند. امید صرفاً یک احساس نیست، بلکه راهی برای قدمگذاشتن به آینده است.
ملانی، شریک ۴۷سالهٔ یکی از شرکتهای برتر مهندسی عمران در بوستون، نمیتوانست بپذیرد که حالا در اتاق انتظار یک پزشک نشسته و به آثار هنریِ بدسلیقهٔ روی دیوار خیره شده است. همانطور که آنجا نشسته بود، ذهنش به روزهای دانشگاه و استاد راهنمایش برگشت؛ کسی که به او هشدار داده بود موفقشدن در رشتهای مردسالار آسان نخواهد بود. اما ملانی اهل مبارزه بود و چیزی نمیتوانست منصرفش کند. مدیرانش خیلی زود پشتکار او را تشخیص داده بودند و پیوسته با سپردن مسئولیتهای گستردهتر به او پاداش میدادند. زندگی شخصی و حرفهایاش واقعاً نمونهای تمامعیار از این بود که چگونه میتوان با ابتکار و سرسختی بر موانع دشوار غلبه کرد. اما این یکی فرق داشت. این بار بدن خودش بود که به او خیانت میکرد. میتوانست با کاهش وزنِ بیدلیل و تهرنگ زردی که رنگ چشمهایش را تغییر داده بود کنار بیاید. اما بعد درد از راه رسید. دردی عمیق، سوراخکننده و پیچان. شدت درد او را شتابان به جستوجوی کمک پزشکی کشاند و ظرف یک هفته بررسیها کامل شد. سرطان لوزالمعده.
دکتر تامیکا در مطبش تصاویر پتاسکن را مرور میکرد و با خود میاندیشید به ملانی چه بگوید. پس از ۲۰ سال طبابت، انگار انجام چنین گفتوگوهایی فقط دشوارتر شده بود. بیگمان کسی به هوشمندیِ ملانی سرطان لوزالمعده را در گوگل جستوجو کرده و صفتهایی مانند «کشنده» و «ویرانگر» و عبارتهای کلیشهایِ همراه این بدخیمیِ خاص را دیده بود: «توموری که بدنامیِ سرطانشناسی از آن است.» بیتردید تا حالا فهمیده بود که بقای بلندمدت تنها برای درصد نسبتاً اندکی از بیماران دستیافتنی است. دکتر تامیکا میخواست به او امید بدهد. اما آیا در این شرایط، حرفزدن از امید نوعی عدول از صداقتِ کامل نبود؟ شاید بهتر بود بهجای آن با ملانی دربارهٔ هدفهایش برای زمان باقیمانده صحبت کند و او را برای این احتمال آماده سازد که تنها چند ماه فرصت داشته باشد. این کار صادقانهتر به نظر میرسید؛ اما آیا امید ملانی را در هم نمیشکست؟
افکار دکتر تامیکا چیزی را نشان میدهد که ما آن را «تنگنای دوگانهٔ امید» مینامیم. سرطانشناسان و دیگر پزشکانی که از بیمارانِ بهشدت ناخوشی مانند ملانی مراقبت میکنند، اغلب در چنین وضعیتی گرفتار میشوند. از یک سو نگراناند که گفتن تمام حقیقت دربارهٔ وضعیت پزشکی، امید بیمارانشان را نابود کند و آنها را به نومیدی بکشاند. اما از راهبردِ مخالف هم بیم دارند: اینکه ارائهنکردنِ دقیقِ همهٔ اطلاعات پزشکیِ مرتبط، یا بیش از اندازه خوشرنگ جلوهدادن آنها، بیماران را به مسیر امیدِ واهی ببرد و زمان و فرصت لازم را از آنان بگیرد تا خود و خانوادهشان را از نظر عاطفی برای آنچه در انتظارشان است آماده کنند.
پزشکان، گرفتار در این تنگنا، ممکن است وسوسه شوند دستها را به نشانهٔ تسلیم بالا ببرند و نتیجه بگیرند که پرداختن به امید وظیفهٔ آنان نیست. اما این نتیجهگیری هم پذیرفتنی نیست. نادیدهگرفتنِ نیاز مردم به امید، آن نیاز را از بین نمیبرد.
این دوراهی از نگاهی بیش از حد محدود ناشی میشود؛ نگاهی رایج در دنیای پزشکی که «امید» را با «درمان قطعی» یکی میگیرد. اگر این برابری را بپذیریم، باید قبول کنیم که بیمارانی که درمان قطعی برایشان ممکن نیست، دیگر به امید دسترسی ندارند؛ مگر آنکه حقیقت پزشکی را انکار کنند.
اما پزشکانی که حاضر باشند مجموعهٔ تازهای از پژوهشهای روانشناختی را دنبال کنند و درک گستردهتری از امید بپذیرند، میتوانند از این آبهای پرمخاطره عبور کنند؛ درکی که برای حقیقتهای دشوار هم جا باز میکند. و چون واقعیتهای ناخوشایند فراتر از بیماری نیز در زندگی ما حضور دارند، این درک تازه میتواند در رویارویی با هر دشواریای سودمند باشد.
امید نه آرزواندیشی است، نه خوشبینی و نه «قدرت مثبتاندیشی». البته خوشبینبودن ایرادی ندارد. پژوهشها نشان میدهند خوشبینی با پیامدهای سودمند بسیاری همراه است. اما این به آن معنا نیست که خوشبینی همان امید است. فرهنگ لغت کمبریج خوشبینی را اینگونه تعریف میکند: «این احساس که در آینده، احتمال رخدادن اتفاقهای خوب بیشتر از اتفاقهای بد است.» چارلز کارور و مایکل شایر، دو روانشناس تأثیرگذار که زندگی حرفهای خود را وقف مطالعهٔ خوشبینی کردهاند، آن را گرایش به این باور میدانند که نتایج زندگی، در مجموع، مثبت، مساعد یا مطلوب خواهند بود. به بیان دیگر، افراد خوشبین صرفاً باور دارند که کارها به سمت بهترشدن پیش میروند. آینده حتماً خوب خواهد بود. به همین دلیل، اغلب گفته میشود دنیا را از پشت عینک خوشبینی میبینند یا نیمهٔ پر لیوان را میبینند؛ گاهی هم لیوانی پر از نوشابهٔ آلبالویی.
اما امید همان تفکرِ «نیمهٔ پر لیوان» نیست. امید حتی وقتی تنها یکسوم لیوان پر است، یا اصلاً چیزی در آن نیست، کاربرد دارد. زیرا امیدِ راستین به معنای زندگیکردن در دنیایی خیالی نیست؛ به معنای زندگیکردن در همین دنیاست. مثلاً رنج و درد را انکار نمیکند.
کتاب «بازماندگان فراتر از انتظار» (۲۰۱۴)، که یکی از ما، دیوید بی. فلدمن، آن را همراه با لی دنیل کراوتز نوشته است، سرگذشت ۱۶ بازماندهٔ آسیبهای روانی و رویدادهای فاجعهبار را روایت میکند که بعدها کارهایی انجام دادند تا جهان جای بهتری شود. رشتهٔ مشترک داستانهای آنان چیزی بود که «امیدِ واقعیتبنیاد» نام داشت. همهٔ این بازماندگان روحیهای امیدوار و آیندهنگر داشتند، اما در عین حال پایشان محکم بر واقعیتِ موقعیتشان بود. جیمز کامرون، تنها بازماندهٔ واقعهای از لینچکردن در سال ۱۹۳۰، نخستین شعبهٔ انجمن ملی پیشرفت رنگینپوستان (NAACP) را در اندرسونِ ایندیانا تأسیس کرد، برای پایاندادن به جداسازی نژادی در مسکنِ میلواکیِ ویسکانسین کوشید و سرانجام «موزهٔ هولوکاست سیاهپوستان آمریکا» را بنیان گذاشت. او گرفتار این توهم نبود که دنیا جای فوقالعادهای است و کارها بهآسانی درست خواهند شد. برعکس، مقاومت هولناکی را که در پیش داشت میشناخت؛ اما باور داشت تلاشهایش بااینحال شاید بتواند به ساختن زندگی بهتری برای سیاهپوستان آمریکا کمک کند. چنانکه در زندگینامهٔ خود، «روزگار وحشت» (۱۹۸۲)، نوشت: «با ایمان و دعایی همیشگی بر لب، مصمم بودم دستهایم را بر دستهٔ حرکت و چشمهایم را بر ریلها نگه دارم.»
کسانی که مانند کامرون برای آرمانهای مهم میجنگند، لزوماً به این دلیل چنین نمیکنند که دنیا را از پشت عینک خوشبینی میبینند. به همین ترتیب، دانشمندانی که شجاعانه برای پایاندادن به همهگیری کووید-۱۹ میکوشند، یا بیماران مبتلا به سرطانی که درمانهایی با عوارض جانبیِ دردناک را انتخاب میکنند، میدانند راه دشوار خواهد بود. اما پیش میروند، زیرا هدفهایی یافتهاند که ارزش دارد برایشان «دستها را بر دستهٔ حرکت» نگه دارند. سرچشمهٔ امیدشان همین است.
امید در بنیادیترین معنای خود نوعی ادراک است. اما برخلاف بیشتر ادراکها، این یکی امکانِ آفریدن واقعیت را دارد. بیشتر وقتها فکر میکنیم واقعیت ادراکهای ما را میسازد. همین حالا به اطرافتان نگاه کنید و اشیای پیرامون خود را ببینید. همهٔ آنها پیش از آنکه ادراکشان کنید، در واقعیت وجود دارند. اما امید نوع ویژهای از ادراک است: ادراکِ چیزی که هنوز وجود ندارد. ادراکِ آن چیزی است که ممکن است.
پژوهشها نشان میدهند وقتی مردم امید دارند، احتمال بیشتری هست که هدفهایشان به واقعیت تبدیل شود. در پژوهشی که در سال ۲۰۰۹ در «مجلهٔ روانشناسی اجتماعی و بالینی» منتشر شد، فلدمن و همکارانش از دانشجویان خواستند هفت هدفی را نام ببرند که میخواهند در چند ماه آینده به آنها برسند. سپس برای هر یک از این هدفها، آزمون روانشناختیِ کوتاهی به نام «مقیاس امیدِ ویژهٔ هدف» از آنان گرفته شد. سه ماه بعد، از آنان خواستند فهرست هدفهای خود را مرور کنند و میزان پیشرفتشان را در هر مورد بسنجند. نتیجه روشن بود: کسانی که در آغاز پژوهش نسبت به هدفی امید بیشتری داشتند، در پایان پژوهش بیشتر احتمال داشت گزارش کنند که به آن هدف رسیدهاند.
علت این نیست که امید قدرتی جادویی دارد. علت این است که وقتی مردم باور دارند رسیدن به هدفی که برایشان مهم است امکانپذیر است، بیشتر احتمال دارد برای محققکردنش قدم بردارند.
این نوع امید با جملهای که احتمالاً پیشتر شنیدهاید تفاوت دارد: «امید، راهبرد نیست.» البته درست است که صرفِ احساس امید یک راهبرد نیست. هرچند این احساس میتواند هنگام دلگرفتگی به ما نیرو بدهد، قرار نیست مشکلاتمان را حل کند.
اما امید چیزی بیش از یک احساس است. شیوهای از اندیشیدن است که ما را به عمل وامیدارد. جین فوندا، بازیگر، وقتی گفت «امید، کنشگری است»، بهروشنی همین دیدگاه را بیان کرد.
گفتهٔ او با الگویی از امید که بیش از همه در پژوهشهای روانشناختی بررسی شده است، بهخوبی همخوانی دارد؛ الگویی که بهسادگی «نظریهٔ امید» نامیده میشود. هرچند آن را «نظریه» مینامند، از زمانی که سی. آر. اسنایدر، روانشناس، در سال ۱۹۸۹ نخستین بار آن را مطرح کرد، صدها پژوهش از این الگو پشتیبانی کردهاند.
اسنایدر از خودِ مردم آغاز کرد. او در طول یک سال فرصت مطالعاتی از دانشگاه کانزاس، به سراغ رهبران اجتماعات، از جمله سیاستمداران، روحانیان، آموزگاران و مدیران کسبوکار رفت و از آنان خواست، با هر تعریفی که خود از امید دارند، امیدوارترین کسانی را که میشناسند نام ببرند. سپس با هر تعداد از افرادِ این فهرستها که توانست مصاحبه کرد. آنچه کشف کرد، تصویری شگفتآور از امید بود: ساده و در عین حال نیرومند.
او دریافت که افراد امیدوار در سه چیز مشترکاند: هدفها، مسیرها و عاملیت. هرچند اسنایدر اینها را سه «مؤلفهٔ» امید نامید، شاید سودمندتر باشد آنها را سه شرطِ شکوفاییِ امید بدانیم.
نخست، مصاحبهشوندگانِ امیدوارِ او درک روشنی از هدفهای خود داشتند و خود را به آنها متعهد میدانستند. به بیان دیگر، چیزی داشتند که به آن امید ببندند. هرچند واژهٔ «هدف» معمولاً چیزهایی رسمی مانند افزایش حقوق یا فارغالتحصیلی را به ذهن میآورد، اسنایدر مشاهده کرد که هدفهای مردم اغلب در حوزههای گوناگون زندگی پراکندهاند؛ از دستاوردهای شغلی گرفته تا آرزوهای اجتماعی و حتی معنوی. در واقع، هدفهایی که از عزیزترین ارزشهای شخصی ما الهام میگیرند، معمولاً انگیزه و رضایت بیشتری پدید میآورند.
دوم، مصاحبهشوندگانِ امیدوارِ اسنایدر مسیرهایی داشتند، یا به زبان روزمره، برنامهها و راهبردهایی که باور داشتند آنها را به هدفهایشان میرساند. به بیان دیگر، باور داشتند دستکم کاری هست که بتوانند برای نزدیکشدن به هدفهای پذیرفتهشدهٔ خود انجام دهند. بر اساس نظریهٔ امید، وقتی مردم دست به عمل نمیزنند، اغلب به این دلیل است که باور ندارند هیچ راهی برای رسیدن به هدفشان وجود دارد؛ یا اگر راهی هست، بیش از حد طولانی یا دشوار به نظر میرسد. اما افراد امیدوار معمولاً مسیرهای پیچیده یا دشوار را به مجموعهای از گامهای کوچکتر تقسیم میکنند که میتوان یکییکی از پسشان برآمد. بااینحال، دچار این توهم نیستند که همهٔ راههایشان جواب خواهد داد. میدانند اتفاقهای بد میتوانند رخ دهند و اغلب هم رخ میدهند. بنابراین، با آگاهی از اینکه بعضی برنامههایشان ممکن است به بنبست برسد، معمولاً راههای گوناگونی را امتحان میکنند.
سرانجام، مصاحبهشوندگانِ اسنایدر باوری پایدار به تواناییهای خود داشتند؛ چیزی که او «عاملیت» نامید. آنان میدانستند تلاش برای رسیدن به هدفهایشان دشوار است، اما همچنان در عمق وجود باور داشتند که اگر به تلاش ادامه دهند، شاید بتوانند به آنها برسند. مانند کتاب محبوب کودکانهٔ واتی پایپر، «لوکوموتیو کوچکی که توانست» (۱۹۳۰)، باورهایی مانند «فکر میکنم از پسش برمیآیم» به امیدشان سوخت میرساند و آنان را به عمل ترغیب میکرد.
به بیان دیگر، امید نه مثبتاندیشیِ سادهلوحانه، بلکه مجموعهای از باورهای واقعبینانه و در عین حال آیندهنگر است که به تلاشهای ما برای ساختن آیندهای بهتر نیرو میدهد. همانگونه که باراک اوباما در عنوان کتابش «جسارت امید» (۲۰۰۶) بیان کرد، امید جسورانه است. امید مستلزم آن است که با نگاهی بیپرده و سختگیرانه به واقعیت بنگریم، اما همچنان آنقدر جسارت داشته باشیم که باور کنیم آیندهای بهتر ممکن است. برخی شاید آن را بیباکیِ نابخردانه بنامند، که خود یکی از معانی نزدیک به جسارت است؛ اما بسیاری از هدفهایی که زمانی ناممکن دانسته میشدند، ممکن از کار درآمدند. در سدهٔ گذشته، انسانها پرواز را آموختند، بر ماه فرود آمدند، سراسر جهان را به هم متصل کردند و بیماریهای زمانی فراگیری مانند فلج اطفال و آبله را ریشهکن کردند یا بهشدت کاهش دادند.
از اوایل دههٔ ۱۹۹۰، صدها پژوهش نشان دادهاند که این شکل از امید، پیوندی قوی با بهزیستیِ روانی و جسمی دارد.
بررسی رابطهٔ امیدواری و سلامت روان برای پژوهشگران نسبتاً ساده است. این پژوهشها معمولاً شامل سنجش بهزیستی در نمونههای بزرگ انسانی، در کنار یکی از چند آزمون روانشناختیِ امید هستند؛ اغلب آزمون ۱۲گویهایِ مسیرها و عاملیت که بهسادگی «مقیاس امید» نام دارد. شاید چندان شگفتآور نباشد که این پژوهشها نشان میدهند امید بیشتر با افسردگی و اضطراب کمتر همراه است. امید از بسیاری جهات نقطهٔ مقابل این احساسهاست. افسردگی اغلب افراد را به این باور میرساند که هیچ کاری برای بهترکردن زندگیشان از دستشان برنمیآید؛ اما وقتی امید را تجربه میکنند، معمولاً درست برعکس میاندیشند. به همین ترتیب، اگر اضطراب میتوانست حرف بزند، شاید میگفت: «اتفاقهای بدی در راهاند و هیچ راهی برای متوقفکردنشان نیست.» در مقابل، امید شاید پاسخ میداد: «حتی اگر اتفاقهای بدی رخ دهد، میتوانی از پسشان برآیی و شاید همچنان به مهمترین هدفهایت برسی.»
مجموعهٔ روبهرشدی از پژوهشها، امید را با سلامت جسمیِ بهتر نیز مرتبط میداند. افراد دارای امید بیشتر، در مقایسه با کسانی که امید کمتری دارند، بیشتر احتمال دارد سیگار نکشند، منظم ورزش کنند و تغذیهٔ سالمتری داشته باشند. پس از آسیبدیدگی جدی نیز بیشتر احتمال دارد با تمام توان به توانبخشی متعهد شوند و پس از آن به سطح بالاتری از توانایی عملکردی برسند.
امید همچنین با کنارآمدنِ بهتر با بیماریهای دردناکِ جسمی مرتبط است؛ از جمله در افراد دچار فلجِ ناشی از آسیب نخاعی و نوجوانانی که از سوختگیهای شدید جان به در بردهاند. در پژوهشی ساده اما گویا دربارهٔ رابطهٔ امید و درد، پژوهشگران از افراد خواستند مقیاس امید را تکمیل کنند و سپس در آزمون موسوم به «فشار سرما» شرکت کنند: دست غیرغالبشان، که معمولاً دست چپ است، را در ظرفی از آب بسیار سرد فرو ببرند و تا جایی که میتوانند همانجا نگه دارند. افراد دارای امید بیشتر، دست خود را نزدیک به ۳۰ ثانیه بیشتر از افراد دارای امید کمتر در آب نگه داشتند؛ یعنی بهطور متوسط حدود دو دقیقه در مجموع. این مدت طولانی است، اگر در نظر بگیریم که تنها پس از سه تا چهار دقیقه معمولاً دست بیحس میشود و ممکن است بافت آسیب ببیند.
این تحمل بیشترِ درد ممکن است دستکم تا حدی ناشی از سطح پایینترِ «فاجعهسازیِ درد» باشد؛ یعنی گرایش به نشخوار ذهنی دربارهٔ احساسهای دردناک. مسئله این نیست که افراد دارای امید بیشتر درد را حس نمیکنند. حس میکنند. فقط ممکن است تمرکزشان بر هدفی که برای رسیدن به آن میکوشند، از تمرکزشان بر درد هم بیشتر باشد. از آنجا که آنچه بر آن تمرکز میکنیم معمولاً در ادراک ما پررنگتر میشود، و آنچه به آن توجه نمیکنیم کمرنگتر، این وضعیت ممکن است به کاهش ادراک درد بینجامد. از نظر روانشناختی، شبیه زمانی است که هنگام تزریق آمپول به بازو، نگاهمان را برمیگردانیم.
افزون بر این یافتهها، حتی شواهد اولیهای وجود دارد که امید، طول عمر افراد مبتلا به سرطان را پیشبینی میکند. ما همراه با همکارانمان، ماری باکیتاس، جی هال و مارک اورورک، بهتازگی پایگاه دادهای از بیش از ۵۰۰ بیمار مبتلا به سرطانهای پیشرفته را که مراقبت تسکینی دریافت میکردند، دوباره تحلیل کردیم. نمونه را به دو گروه بزرگ، دارای امید زیاد و دارای امید کم، تقسیم کردیم و بررسی کردیم آیا بیمارانی که در آغاز پژوهش امید بیشتری داشتند، بیشتر زنده ماندهاند یا نه. لازم است بگوییم که نتوانستیم در این پژوهش از مقیاس معمولِ ۱۲گویهایِ امید که پیشتر اشاره کردیم استفاده کنیم، زیرا محدود به بازتحلیل دادههایی بودیم که از قبل گردآوری شده بود. در عوض، بر اساس پاسخ افراد به سه پرسش سرراست تعیین کردیم امیدشان بالا بوده یا پایین؛ پرسشهایی که از آنان میخواست میزان موافقت خود را با جملههایی مانند «احساس امیدواری میکنم» مشخص کنند. با شگفتی فراوان دریافتیم کسانی که امید خود را بیشتر ارزیابی کرده بودند، معمولاً بیش از کسانی زنده ماندند که امیدشان را کمتر ارزیابی کرده بودند.
به خاطر داشته باشید که افرادِ این پژوهش بسیار بیمار بودند. همه سرطان پیشرفته داشتند و پزشکان برآورد میکردند که بیماری احتمالاً ظرف یک یا دو سال جانشان را خواهد گرفت. احتمالاً بیشترشان میدانستند که درمان قطعی در چشمانداز نیست. بااینحال، امید بقای طولانیتر را پیشبینی میکرد. پس امید آنان به چه بود؟
اگر فرض کنیم «امید» و «درمان قطعی» معنای یکسانی دارند، این پرسش ممکن است بیمعنا به نظر برسد. اما تعریف اسنایدر از امید نشان میدهد چرا لزوماً چنین نیست. هرجا مردم هدفی داشته باشند که برایشان مهم است، باور داشته باشند مسیرهایی برای رسیدن به آن وجود دارد و از احساس عاملیتِ شخصی نیرو بگیرند، امید میتواند وجود داشته باشد.
البته میتوان به درمان قطعی امید بست. با توجه به پیشرفتهای اخیر در درمانهای سرطان، امید به بهبودیِ کامل برای بسیاری از افراد روشن میدرخشد. همچنین قطعاً پیش میآید که افراد بیش از انتظار پزشکان زنده بمانند. اما وقتی با وجود بهترین تلاشهای پزشکان، بیماران و خانوادهها، درمان قطعی ممکن نیست، این به آن معنا نیست که امید هم دیگر ممکن نیست.
چند سال پیش، فلدمن و دستیاران پژوهشیاش به خانهٔ دهها نفر با سرطانِ پایانمرحلهای رفتند که مراقبت آسایشگاهیِ پایان عمر را انتخاب کرده بودند. از آنجا که دریافت این مراقبت معمولاً به معنای کنارگذاشتن تلاش برای درمان قطعی است، میخواستند بدانند آیا این بیماران هنوز احساس امیدواری میکنند. بنابراین مقیاس امید را اجرا کردند و دریافتند که سطح امید این بیماران واقعاً بهاندازهٔ کسانی است که همچنان درمان با هدف بهبودیِ کامل دریافت میکنند؛ هرچند تنها یکسوم آنان گفته بودند درمانشدن یکی از هدفهایشان است. پس به چه امید داشتند؟ آنان از امیدهایی متنوع و زیبا حرف زدند: «دوباره به سرگرمیام، عکاسی دیجیتال، بپردازم»، «با هلیکوپتر پرواز کنم»، «چیزهایی دربارهٔ زندگیام بنویسم»، «با نوههایم وقت بگذرانم»، «آنچه دارم به جهان منتقل کنم» و «از روزهای باقیماندهام لذت ببرم». امید برای این بیماران شکوفا بود، حتی در موقعیتی که دیگران شاید آن را ناامیدکننده بدانند.
شاید بیماری به نام «ند» بهترین نمونهٔ امید در این موقعیت باشد. او که شوخطبعیِ فوقالعادهای داشت، تمام عمرش لطیفه جمع کرده بود. در واقع بیش از هزار لطیفه بلد بود. اغلب با لبخندی شیطنتآمیز میگفت: «تازه، آن بیادبانهها را حساب نکردهام.» در ۸۴سالگی، وقتی نارسایی قلبیای که چند سال با آن زندگی کرده بود با سرعت بیشتری پیشرفت کرد و دیگر نمیتوانست در خانه از خودش مراقبت کند، در یک آسایشگاه مراقبت پایان عمر بستری شد. شبی دیروقت، یکی از کارکنان دید که آرام در اتاقش گریه میکند. وقتی با ملایمت از او پرسید چه چیزی فکرش را مشغول کرده، پاسخ داد: «همهٔ لطیفههایم با من میمیرند. نوههایم هیچوقت آنها را نخواهند شنید.»
آن کارمند پیشنهاد کرد ند شروع کند به نوشتن لطیفهها و یک دفتر و قلم در اختیارش گذاشت. ند با شادی و اشتیاق همهٔ صفحهها را از لطیفه پر کرد. اما وقتی دفتر دوم را به او دادند، دیگر آنقدر ضعیف شده بود که نمیتوانست بنویسد. پس کارکنان آسایشگاه نوبتی کنار تختش مینشستند و گفتههایش را مینوشتند. حدود یک هفته بعد، ند درخواست نامعمولی کرد. گفت: «میخواهم یک برنامهٔ استندآپ کمدی اجرا کنم.» گروه مراقبت با اشتیاق موافقت کرد. در چند روز بعد، همزمان با آمادهشدن برای اجرا، روحیهاش بهطرز چشمگیری بهتر شد. سپس، ۷۲ ساعت بعد، لحظهٔ بزرگ فرارسید. تقریباً همهٔ کارکنان، همراه با بیماران دیگر، جمع شدند تا برنامهٔ ند را بشنوند. او از روی تختش، که آن را به راهرو آورده بودند، اجرایی درخشان ارائه کرد. تماشاگران از خنده ریسه میرفتند و چهرهٔ او از شادی میدرخشید. در آن لحظه و روزهای پیش از آن، همهٔ شرطهای شکوفاییِ امید را داشت: هدفی که واقعاً برایش معنادار بود، راهی برای رسیدن به آن و عاملیتِ لازم برای محققکردنش. هرچند ند تنها یک هفته بعد درگذشت، میدانست معنادارترین هدیهای را که میتوانست تصور کند، به تماشاگرانش و به خودش داده است.
بیشتر ما بهسختی میتوانیم تصور کنیم ند و دیگر بیماران مبتلا به بیماریهای پایانمرحلهای چه تجربهای دارند. اما همین که آنان میتوانند امید را تجربه کنند، نشان میدهد تنگنای دوگانهای که در آغاز مقاله به آن اشاره کردیم، در واقع کاذب است. دانستن حقیقت، حتی وقتی تیرهوتار است، مانع تجربهٔ امید نمیشود. امید حتی در شرایط وخیم هم ممکن است.
شاید این بینش اکنون بیش از هر زمان دیگری اهمیت داشته باشد. تردیدی نیست که دو سال گذشته برای بسیاری از مردم از آسیبزاترین دورهها در حافظهٔ نزدیکشان بوده است. در ۱۱ مارس ۲۰۲۰، سازمان جهانی بهداشت کووید-۱۹ را یک همهگیریِ جهانی اعلام کرد. از آن زمان، میلیونها نفر قربانی این بیماری هولناک شدهاند. در همین بستر، جهان ما از تداوم بیعدالتی نژادی، ناآرامی سیاسی، بلایای طبیعی و بسیاری مصیبتهای دیگر نیز به خود لرزیده است. کمتر کسی برای توصیف زمانهای که در آن زندگی میکنیم از واژهٔ «امیدبخش» استفاده میکند. در عوض، واژههایی مانند «فاجعهبار» و «دلشکن» به ذهن میآیند. مردم ترسیدهاند، اندوهگیناند، خشمگیناند و سوگوار.
روشن بگوییم: امید قرار نیست بهطور جادویی به نژادپرستی پایان دهد، کووید-۱۹ را ریشهکن کند، سرطان را درمان کند یا هر هدف مهم دیگری را در یک لحظه محقق سازد. اما امیدِ فعال اغلب موتور روانشناختیِ تلاش مردم برای همین کارهاست. چنانکه ربکا سولنیت، جستارنویس و کنشگر، در سال ۲۰۱۶ در گاردین نوشت:
مخالفان شما دوست دارند باور کنید که هیچ امیدی نیست، هیچ قدرتی ندارید، دلیلی برای اقدام وجود ندارد و نمیتوانید پیروز شوید. امید هدیهای است که مجبور نیستید تسلیمش کنید؛ قدرتی است که لازم نیست دور بیندازید.
مخالفان شما در زندگی هرکس یا هرچه باشند، امید چیزی نیست که هرگز مجبور باشید از آن دست بکشید.
هرگاه احساس نومیدی کردید، از خود بپرسید برای فراهمکردن شرطهای امید در زندگی خود و جهان پیرامونتان چه میتوانید بکنید. چه هدفهایی برایتان معنادارند؟ چه مسیرهایی، حتی کوچک، میتوانید در پیش بگیرید تا به آن هدفها نزدیک شوید؟ و چه چیزی به عاملیت شما نیرو میبخشد؛ به ارادهٔ ادامهدادن، حتی وقتی اوضاع بهطرزی تصورناپذیر دشوار است؟
وقتی ملانی وارد مطب دکتر تامیکا شد، شیوهٔ راهرفتن خودش را نمیشناخت. قدمهای مرددش هیچ شباهتی به گامهای معمولِ پراعتمادبهنفسش نداشت. دکتر تامیکا، از آن پزشکانی که نه صرفاً برای حرفزدن با بیماران، بلکه برای برقراری پیوندی عمیق با آنان وارد پزشکی شدهاند، ترس ملانی را دریافت. اما با خود اندیشید که حتی در ترس هم شاید فرصتی برای امید وجود داشته باشد.
دکتر تامیکا گفت: «میدانم ترسیدهای و حق داری. چیزی که با آن روبهرو هستی، یکی از دشوارترین سرطانهایی است که میشناسم. اما تمام تلاشمان را میکنیم که بر سرطان غلبه کنیم. و شاید هم موفق شویم. ولی هر اتفاقی بیفتد، هیچوقت تنهایت نمیگذارم. همین حالا برای زندگیات چه میخواهی؟»
حرفهای دکتر تامیکا فقط دلگرمکننده نبود؛ دقیقاً همان چیزی بود که ملانی نیاز داشت بشنود.
ملانی گفت: «نمیدانید شنیدن این حرف از شما چقدر برایم مهم است. میخواهم هر کاری از دستم برمیآید برای شکستدادن سرطان انجام بدهم. اما میخواهم مطمئن هم باشم که درد مهار میشود و هر درمانی که انتخاب میکنیم، هنوز فرصت کافی میگذارد تا کارهایی را که همیشه دلم میخواسته پیش از مرگ انجام بدهم، یکییکی از فهرستم خط بزنم؛ محض احتیاط.»
در آن لحظه، ملانی امید داشت. امیدش بر دیدن دنیا از پشت عینک خوشبینی یا این فرض بنا نشده بود که همهچیز بهطور جادویی درست خواهد شد. میدانست احتمال درمان قطعی اندک است. اما امیدش بر چیزی استوارتر از صرفِ مثبتاندیشی تکیه داشت: هدفهایی بودند که ارزش تلاشکردن داشتند و کسی بود که برای کمککردن کنارش میماند. در میان عدمقطعیتهای زندگی، گاهی این بهترین چیزی است که هر یک از ما میتوانیم بخواهیم.
این نوشته ترجمهٔ فارسی «True hope takes a hard look at reality, then makes a plan» است که نخستین بار در Aeon منتشر شد. متن اصلی: True hope takes a hard look at reality, then makes a plan
