باید شعلهٔ بدبینی را روشن نگه داریم: بدبینی فضیلتی برای روزگار عمیقاً آشفتهٔ ماست، روزگاری که خوشبینیِ خام در آن رذیلت است.
در سدههای هفدهم و هجدهم، گروهی از فیلسوفان غربی، دستکم بر صفحهٔ کاغذ، بر سر مسئلهٔ دیرینهٔ شر با یکدیگر درگیر شدند: اینکه خدایی نیک چگونه میتواند وجود شر و رنج را در جهان روا بدارد. فیلسوفانی چون پیر بِل، نیکولا مالبرانش و گوتفرید ویلهلم لایبنیتس، و پس از آنان چهرههای بنیادینی چون ولتر، دیوید هیوم و ایمانوئل کانت، نهتنها دربارهٔ چگونگی حل این مسئله، اگر اصلاً حلشدنی باشد، بلکه دربارهٔ شیوهٔ سخنگفتن از چنین موضوعات تیرهای، اختلافنظر شدید داشتند.
بعضی از این استدلالهای «تئودیسه»، یعنی تلاش برای توجیه آفرینش، شاید برای نگاه امروزی عتیقه به نظر برسند. اما در روزگاری که جوانان اخلاقیبودنِ آوردنِ کودکان تازه به دنیا را زیر سؤال میبرند، بهطرز شگفتآوری مرتبطاند. در نهایت، مسئله فقط خدا نیست؛ مسئله آفرینش است و بهطور مشخصتر، اینکه با توجه به بدیها یا «شرور» موجود در جهان، آفرینش تا چه اندازه توجیهپذیر است.
پرسش آفرینش امروز برای ما فوریت دارد. با درنظرگرفتن عدمقطعیتهای بزرگِ بحران اقلیمی، آیا آفریدن انسانهای تازه، بیآنکه بدانیم چه آیندهای در انتظارشان است، موجه است؟ و اگر موجه است، آیا نقطهای هست که پس از آن دیگر موجه نباشد؟ بیشتر مردم احتمالاً موافقاند که میتوان جهانهایی را تصور کرد که آفرینش در آنها غیراخلاقی باشد. زندگی دقیقاً در چه نقطهای آنقدر بد یا نامطمئن میشود که دیگر نباید آن را به نسل بعد منتقل کرد؟
البته در آغاز روشنگری چنین نگرانیهایی دربارهٔ آیندهٔ سیاره وجود نداشت. اما شرور وجود داشتند، آن هم فراوان: جنایتها، بداقبالیها، مرگ، بیماری، زمینلرزهها و فرازونشیبهای محضِ زندگی. این فیلسوفان میپرسیدند با توجه به چنین شروری، آیا هنوز میتوان وجود را توجیه کرد؟
اصطلاحهای «خوشبینی» و «بدبینی»، که در فرهنگ امروزی بسیار و شاید بیش از حد به کار میروند، از همین بحث دیرپای فلسفی آمدهاند. «خوشبینی» اصطلاحی بود که یسوعیان برای فیلسوفانی چون لایبنیتس ساختند، با این اندیشهٔ او که ما در «بهترینِ همهٔ جهانهای ممکن» زندگی میکنیم؛ زیرا بیگمان اگر خدا میتوانست جهان بهتری بیافریند، چنین میکرد. اندکی بعد «بدبینی» برای اشاره به فیلسوفانی چون ولتر از راه رسید؛ کسی که رمانش «کاندید» (۱۷۵۹)، خوشبینیِ لایبنیتسی را با قراردادن در برابر شرورِ فراوان جهان به تمسخر گرفت. قهرمان ولتر میپرسد: «اگر این بهترینِ همهٔ جهانهای ممکن است، پس بقیه دیگر چه جور جاهاییاند؟»
اما در واقع ولتر چندان بدبین نبود. فیلسوفان دیگری چون بل و هیوم در نشاندادنِ بدیِ وجود بسیار فراتر رفتند. از نظر بل و پس از او هیوم، مسئله فقط این نیست که بدیهای زندگی از خوبیهایش بیشترند، هرچند این را نیز باور دارند؛ بلکه بدیها سنگینترند. ممکن است زندگی از تعداد برابری لحظهٔ خوب و بد تشکیل شود. مشکل این است که لحظههای بد معمولاً شدتی دارند که تعادل ترازو را بر هم میزند. بل میگوید دورهٔ کوتاهی از بدی قدرت آن را دارد که مقدار زیادی خوبی را تباه کند، همانطور که اندکی آب دریا میتواند یک بشکه آب شیرین را شور کند. به همین ترتیب، یک ساعت اندوه عمیق، بیش از خوبیِ موجود در شش یا هفت روز خوشایند، بدی در خود دارد.
در برابر این نگاه تیره، متفکرانی چون لایبنیتس و ژانژاک روسو بر خوبیهای زندگی و توانایی ما برای یافتنِ خوبی در همهچیز تأکید کردند. اگر میآموختیم نگاه خود را تنظیم کنیم، میدیدیم که زندگی در واقع بسیار خوب است. لایبنیتس مینویسد: «در زندگی انسانها، خوبی بهنحو قیاسناپذیری بیش از بدی است، همانطور که خانهها بهنحو قیاسناپذیری بیش از زندانها هستند.» و جهان «اگر آن را در خدمت خود به کار گیریم، به ما خدمت خواهد کرد؛ اگر بخواهیم، در آن خوشبخت خواهیم بود.» همانطور که بدبینان باور داشتند خوشبینان در اصرار بر خوبیهای زندگی فریب خوردهاند، خوشبینان نیز تصور میکردند نگاه بدبینان به سوی بدی کج شده است. هر طرف دیگری را متهم میکرد که نگاه درستی ندارد.
بنابراین بخش بزرگی از پرسش این شد: نگاه درست کدام است؟
وقتی عمیقتر در این پرسشها کاوش کردم، یکی از چیزهایی که توجهم را جلب کرد، میزان توجهِ هر دو گروهِ خوشبین و بدبین به پیشفرضهای اخلاقیِ زیرِ استدلالهای نظری بود. در ظاهر، پرسش این بود: آیا آفرینش توجیهپذیر است؟ اما زیر آن و همیشه در نزدیکیاش، پرسشی عمیقتر قرار داشت؛ پرسشی که به همان اندازه با اخلاق و عاطفه آمیخته بود: چگونه باید از رنج سخن گفت که امید و تسلی به همراه بیاورد؟
اعتراض هر طرف به دیگری فقط نظری نیست، اخلاقی هم هست. اعتراض بزرگِ بدبینان به خوشبینان این است که اصرار بر خوببودن زندگی حتی در برابر رنجِ سخت و انعطافناپذیر، یا اعلام اینکه خوشبختیمان در اختیار خودمان است و «اگر بخواهیم» خوشبخت میشویم، رنج ما را بیشتر میکند. این کار، مسئولیتِ رنج را به خودِ رنج میافزاید و رنجکشیده را زیر بار احساسِ ناکافیبودن میبرد. اگر زندگی اینقدر خوب است، پس مصیبتهای رنجکشیده باید ناشی از نگاه نادرست او باشد؛ و واقعاً خوشبینان معمولاً همینگونه حرف میزنند. به همین دلیل، بدبینان میگویند خوشبینی فلسفهای بیرحمانه است. اگر اندکی امید به ما بدهد، در تسلیدادن ناکام میماند.
اما خوشبینان هم از سوی خود نگرانی مشابهی نشان میدهند. اعتراضشان به بدبینان این است که اگر بر شدت، فراگیری و گریزناپذیریِ رنج اصرار کنیم و آن را با تمام عمق و تیرگیاش شرح دهیم، چنانکه بدبینان معمولاً میکنند، رنجی بر رنج میافزاییم؛ و همین رنج را بدتر میکند. به قول لایبنیتس، «بدیها با توجهی که باید از آنها برگردانده شود، دوچندان میشوند.»
خوشبینان میگویند بدبینی خود تسلیبخش نیست؛ و افزون بر آن، امیدبخش هم نیست.
پس پرسشِ این فیلسوفان فقط پرسش نظریِ خوب یا بدبودنِ زندگی در مجموع نیست؛ پرسشی ملموستر هم هست: فلسفه در رویارویی با کسی که رنج میکشد چه چیزی برای عرضه دارد؟ از حیث امید و تسلی چه میتواند پیشکش کند؟
هر دو جریان هدف یکسانی دارند، اما راههای متفاوتی برای رسیدن به آن ترسیم میکنند. بدبینان با تأکید بر شکنندگیِ ما تسلی میدهند؛ با پذیرفتن اینکه هرقدر سخت بکوشیم، ممکن است بیآنکه تقصیری داشته باشیم به خوشبختی نرسیم. در مقابل، خوشبینان میکوشند با تأکید بر تواناییِ ما امید را بگشایند؛ با اصرار بر اینکه هرقدر شرایطمان تاریک و تیره باشد، همیشه میتوانیم نگاه و مسیرمان را تغییر دهیم و به سوی بهترشدن هدف بگیریم.
البته در اصل دلیلی ندارد که این دو راه نتوانند ترکیب شوند؛ هر یک مکملِ ضروریِ دیگری باشد و پادزهری برای زهری که هر نوشیدنی، اگر رقیقنشده عرضه شود، ممکن است به آن بدل گردد. اما واقعیت این است که آن نخستین خوشبینان و بدبینان این دو راه را متضاد میدیدند؛ و ما هم در واقع چنین میکنیم. هنوز میل داریم دوقطبی بیندیشیم، گویی در زندگی باید میان خوشبینی و بدبینی انتخابی قاطع کنیم؛ یا به تعبیر نوآم چامسکی، میان خوشبینی و نومیدی:
دو انتخاب داریم. میتوانیم بدبین باشیم، دست بکشیم و کمک کنیم بدترین اتفاق حتماً رخ دهد. یا میتوانیم خوشبین باشیم، فرصتهایی را که بیگمان وجود دارند دریابیم و شاید به بهترشدن جهان کمک کنیم. انتخاب چندان دشواری نیست.
همین مثالِ آخر، خامی و یکسویهبودنِ کاربرد این اصطلاحها را آشکار میکند. خوشبینی معمولاً بار مثبت دارد و بدبینی بار منفی. وقتی کسی را خوشبین مینامیم، معمولاً تحسینش میکنیم. برای همین سیاستمداران بهویژه مشتاقاند تأکید کنند خوشبیناند یا حتی از «وظیفهٔ خوشبینی» حرف بزنند. برعکس، بدبیننامیدنِ کسی معمولاً برای تمسخر، محکومکردن یا تضعیف اوست. چنانکه عنوان کتابی تازه میگوید: «بدبینی برای بازندههاست.»
اما آیا انتخابهای ما اینقدر دوگانهاند؟ اگر در راه بدبینی سایههایی هست، در راه مقابل نیز خطرهایی وجود دارد. و اینها دقیقاً همان خطرهاییاند که بدبینان قدیمی پیوسته دربارهشان هشدار میدادند: اگر بر قدرت خود بر ذهن، زندگی و سرنوشتمان بیش از حد تأکید کنیم، بهآسانی ممکن است به بیرحمی بلغزیم.
برای دیدن نمونههایی از اینکه خوشبینی در تاریکترین شکلهایش چه میتواند بشود، لازم نیست دور برویم. در سال ۲۰۰۸، وقتی مجموعهٔ مسکونیِ هیگیت در لندن به سرمایهگذاران خارجی فروخته شد، ساکنانش ابتدا اخراج شدند و سپس شورای محلی برای مقابله با اضطرابشان به آنان دورههای ذهنآگاهی پیشنهاد داد؛ به این ترتیب، مسئولیتِ بدبختیشان بر دوش خودشان گذاشته شد. اگر هر یک از ما کاملاً بر حالات ذهنیِ خود مسلطیم، دیگر چه دلیلی برای مطالبهٔ عدالت اجتماعی وجود دارد؟ این همان سویهٔ تاریکی است که به روایت محبوبِ «خودت مسئول خوشبختیِ خودت هستی» میچسبد و وحشت نامحسوسِ نظام شبکههای اجتماعی، که ما را به نمایش موفقیت و خوشبختیمان برای جهان وامیدارد، آن را تقویت میکند.
در چنین مواردی است که نیروی تسلیبخشِ بدبینی آشکار میشود: اشکالی ندارد که حالت خوب نباشد. گاهی شکست میخوریم؛ گاهی به دیوارهای سختِ تواناییِ خود یا محدودیتهای جهان برمیخوریم. و اینکه به ما یادآوری شود رنج و شکنندگیمان تقصیر ما نیست، میتواند تسلیبخش باشد. اینکه برخلاف میل خود رنج میکشیم. اینکه سوگواری برای آنچه از دست میدهیم، آنچه هنوز قرار است از دست بدهیم یا آنچه پیشتر از دست دادهایم، میتواند درست باشد.
ما خیلی زود بدبینی را با انفعال، تقدیرگرایی یا نومیدی یکی میگیریم و بر همین اساس ردش میکنیم؛ چون البته فلسفهای نمیخواهیم که بگوید دست بکشیم. اما آیا بدبینی واقعاً همین معنا را دارد؟ چنانکه جاشوا فوآ دینستاگ در کتاب «بدبینی: فلسفه، اخلاق، روح» (۲۰۰۶) استدلال کرده است، بدبینی نهتنها لزوماً به انفعال نمیانجامد، بلکه میتواند پیوندی نزدیک با سنتی از کنشگری اخلاقی و سیاسی داشته باشد؛ مانند آلبر کامو که شجاعت و کنشگریاش در جنگ جهانی دوم از دیدگاههای بدبینانهاش نیرو میگرفت.
حتی تاریکترین بدبینان هرگز نگفتند زندگی فقط بدتر خواهد شد یا هرگز نمیتواند بهتر شود. این کاریکاتوری از بدبینی است که شتابزده برای ردکردنش کشیدهاند. آرتور شوپنهاور، تیرهاندیشترینِ آنان، چنین باوری نداشت. برعکس، میگفت دقیقاً چون نمیتوانیم جریان امور را کنترل کنیم، هرگز نمیدانیم آینده چه در خود دارد: زندگی ممکن است بدتر یا بهتر شود. به تعبیر دینستاگ، «بدبین انتظار هیچچیز را ندارد.» شاید امید چندانی در این نباشد، اما بااینحال نوعی امید است. همچنین آن درخشش کمسویی که در تاریکترین صفحههای این نویسندگان پیدا میشود: شهودِ گذرا و ناآرامی که میگوید در نگاهِ تاریک میتوان چیزی به دست آورد؛ چشمهایمان شاید به شیوهای باز شود که پیشتر نشده بود؛ شاید بتوانیم در تاریکی ببینیم.
از همین رو، بدبینیِ امیدوارانه شاید تناقض نباشد، بلکه جلوهٔ نیروی سرکشی باشد که تنها وقتی مهار میشود که تاریکترین نیروهای زندگی در کیمیاگریِ غریبِ امید گرد آیند.
در این روزگار به این چیزها فکر میکنم؛ روزگاری که با تهیشدن و ویرانیِ بومشناختی، سیلها و آتشسوزیها و اوجگیریِ دما تا حدی که کسی ممکن نمیدانست، و شبح بحران اقلیمی که در همهسو شکل میگیرد، شناخته میشود. این روزگار با استیصالِ خاموش یا نهچندان خاموشِ جوانان نیز مشخص است. همان انتقادهایی که زمانی به بدبینان قدیم وارد میشد، امروز از سوی خوشبینانِ فناوری و مدافعان پیشرفت متوجه جوانانِ نومید میشود؛ کسانی که صرفِ درنظرگرفتنِ امکان افول را نشانهٔ ضعف، فقدان تخیل، نقص اخلاقی و بیش از همه نارساییِ نگاه میدانند. بنابراین فریاد جوانان را بدبینی، تقدیرگرایی و نومیدیِ «صرف» میخوانند. از تیرگیِ نگاهشان انتقاد میکنند، حرفهایشان را اغراقآمیز و خودشان را نازپرورده مینامند.
بهآسانی از یاد میرود که این نسل، نخستین نسلی که در جهانی بزرگ میشود که وضعیت اضطراریِ اقلیمی نهفقط در افق، بلکه واقعیتی عریان است، با احساسِ واقعیِ ازدستدادنِ آینده دستبهگریبان است؛ زیرا همهٔ چیزهایی که به آنان گفتهاند به زندگی معنا میدهد، یا بیهوده میشوند یا مسئلهدار. چیزهایی مانند: درس بخوان، شغل خوبی پیدا کن، جایی مستقر شو. اما کدام شغل هنوز مطمئن است؟ کجا برای ساکنشدن امن خواهد بود؟ چنانکه گرتا تونبرگ در سال ۲۰۱۸ در میدان پارلمان لندن گفت: «و چرا باید برای آیندهای درس بخوانم که بهزودی دیگر وجود نخواهد داشت، وقتی هیچکس مطلقاً هیچ کاری برای نجات آن آینده نمیکند؟» چیزهایی مانند: خانواده تشکیل بده. اما اگر آیندهای برای فرزندانمان نباشد، آیا فرزندآوری هنوز درست است؟ حتی چیزهای پیشپاافتادهتر، مثل رشد شخصی از راه سفر، دیگر سرراست نیستند: رشد شخصی در مقایسه با هزینهٔ کربنیِ سفرهای امروزی چقدر اهمیت دارد؟
این فروپاشیِ فراگیرِ معناست که تازه دارد برایمان روشن میشود. به معنایی کاملاً واقعی، جوانان نهفقط ازدستدادنِ مفاهیم، بلکه ازدستدادنِ خودِ آینده را تجربه میکنند؛ چون همهٔ پاسخهای معمول به پرسشِ چه چیزی زندگی را ارزشمند میکند، روزبهروز نامطمئنتر میشوند. آنان در آن تاریکی در پی نوعی امید و تسلیاند. و ما چه میتوانیم به آنان بدهیم؟ بیگمان میتوانیم بهتر از این پاسخ آشکارا ناکافی عمل کنیم که اطمینانشان بدهیم همهچیز خوب خواهد شد؛ پاسخی که شاید دروغی صریح هم باشد، زیرا میدانیم کاملاً ممکن است چنین نشود.
هر اظهارِ خامِ خوشبینانه چیزی بیش از نابجا خواهد بود: از آن دروغهایی است که هیچکس را فریب نمیدهد، بهویژه حس اخلاقیِ تیزشدهٔ جوانان را؛ جوانانی که با خشمی که میدانیم موجه است، پوچیِ وعدهها و دلگرمیهای سیاستمداران را میبینند. اگر به آنان بگوییم همهچیز درست خواهد شد، این حرفها از توخالی هم بدترند: نشانهٔ جدینگرفتنِ تجربهٔ آناناند. و چنانکه بدبینان میگویند، این همان چیزی است که قطعاً رنجشان را بیشتر میکند.
اما اگر خوشبینیِ خام شکست میخورد، آیا بدبینی میتواند بهتر عمل کند؟ گفتهام بدبینی میتواند ارزشمند باشد؛ اما آیا میتوانیم فراتر برویم؟ آیا در واقع میتواند فضیلت باشد؟
برای بعضیها، اصلِ تصورِ فضیلتبودنِ بدبینی شاید پوچ به نظر برسد. مثلاً ممکن است نظر هیوم را بپذیریم که نشانهٔ هر فضیلت این است که برای صاحبش یا دیگران سودمند و خوشایند باشد. اما بیگمان بدبینی نه سودمند است نه خوشایند. استدلال میگوید سودمند نیست، چون ما را منفعل میکند و نهتنها خودمان بلکه، به تعبیر مریلین رابینسون دربارهٔ بدبینیِ فرهنگی، «حس ما از آنچه ممکن است» را افسرده میکند. خوشایند هم نیست، چون رنجمان را شدت میدهد و باعث میشود به جای سوی خوب زندگی بر سوی بد آن تمرکز کنیم؛ دستکم خوشبینانِ سرسختی مانند لایبنیتس و روسو چنین میگویند. پس تعجبی ندارد که برخی پژوهشها دربارهٔ «الگوهای اخلاقی» فرضی، مثبتبودن، امیدواری و خوشبینی را از ویژگیهای مشترک آنان دانستهاند.
اما گرتا تونبرگ را در نظر بگیرید. اگر چیزی به نام «فضیلت اقلیمی» وجود داشته باشد، او ظاهراً نمونهٔ آن است: با توجه به انتخابهای شخصیِ دشوارش، استواریِ نگاهش و شجاعتی که با آن رهبران جهان را پاسخگو میکند و بابت نیمبندبودنِ تلاششان و نخواستنِ تعهد کامل به این هدف بازخواست میکند. اگر این بهکاربستنِ فضیلتها نیست، نمیدانم چه هست. بااینحال، هیچ چیزِ تونبرگ مثبت یا خوشبینانه نیست. اگر امیدی هست، امیدی تاریک و تیره است، سرشار از خشم و سوگ و درد برای آنچه از دست میرود؛ اما آمیخته با اصرار، پایداری و عزم نیز هست. روشن است که دستکم این کنشگر حتی اگر تلاشهایش محکوم به شکست باشند، به کوشش ادامه خواهد داد. این خوشبینی نیست؛ اگر نامی بخواهد، بدبینیِ امیدوارانه است، و به باور من کاملاً حق دارد در روزگار ما فضیلت خوانده شود.
بدبینیِ امیدوارانه از دوگانهٔ زنگزدهٔ خوشبینی در برابر بدبینی عبور میکند. همین نگرش و دیدگاه است که تونبرگ و چهرههای دیگری نمودارش هستند؛ کسانی که با الگوی خود به پرسش پل کینگزنورث پاسخ مثبت میدهند: «آیا میتوان آینده را تاریک و رو به تاریکترشدن دید، امیدِ واهی و شبهخوشبینیِ مستأصلانه را رد کرد و درعینحال در نومیدی فرونپاشید؟»
آنچه باید از آن پرهیز کرد، بیشتر بیامیدی، تقدیرگرایی یا دستکشیدن است، نه بدبینی. حتی لازم نیست کاملاً از نومیدی دوری کنیم، چون آن هم میتواند به ما نیرو بدهد و برای تغییر تشویقمان کند؛ اما باید از آن نوع نومیدی که باعث فروپاشیمان میشود پرهیز کنیم. اینها همان بدبینی نیستند. بدبینی صرفاً اتخاذ نگاهی تیره به حال و آینده است و به معنای ازدستدادنِ شجاعت یا اصرار بر کوشش برای بهترشدن نیست. برعکس، اغلب اینها دقیقاً هدایاییاند که بدبینی میتواند ببخشد.
میتوان عمیقاً و بهتاریکی بدبین بود، خود را در چنگال سرد و سختِ نومیدی یافت و بااینحال از امکانِ آمدنِ بهترشدن تهی نشد؛ حتی اگر فقط یک امکان باشد. این نوعی امید است که به بهایی گزاف به دست میآید. آسان حاصل نمیشود، بلکه از دلِ نگاهی دردناک تراشیده میشود که شاید تنها پذیرشِ همهٔ رنجی باشد که زندگی میتواند در خود داشته باشد و واقعاً دارد. اگر بدبینان چیزی به من آموخته باشند، این است: با چشمهایی پر از آن تاریکی، هنوز میتوان این گشودگیِ غریب و تکاندهنده را داشت؛ مانند دری نیمهباز که خوبی بتواند از آن وارد زندگی شود. چون همهچیز نامطمئن است، آینده هم نامطمئن است؛ پس همانطور که امکان تغییر به سوی بدترشدن هست، امکان بهترشدن نیز همیشه وجود دارد.
این خود میتواند موضعی اخلاقی باشد: موضعی که وقتی خوبی نصیب میشود به استقبالش میرود و آن را در مسیرش پیش میراند، اما بدی را هم میپذیرد؛ بیآنکه با توضیحتراشی محوش کند یا بار بیشازحدی بر ارادهٔ کسانی بگذارد که در مسیرش خرد میشوند. گاهی قدرت آن را نداریم که جهان را چنانکه میخواهیم تغییر دهیم. پذیرشِ این میتواند هم بزرگترین کوشش باشد و هم بزرگترین تسلی، بیآنکه انگیزهٔ بهکارگرفتن بهترین و سختترین تلاشهایمان برای آن هدف را از بین ببرد.
چنانکه جاناتان لیر در کتاب «امید رادیکال» (۲۰۰۶) نوشته است، یکی از پدیدههای رایج در زمانِ ویرانی فرهنگی این است که ارزشهای قدیمی معنایشان را از دست میدهند. اگر قرار است از فروپاشیِ افق اخلاقی جان سالم به در ببرند، به معناها و مفهومهای تازهای نیاز دارند که در آنها زندگی بدمد. دشوارترین کار، عبور از این تغییر است؛ آغازِ زیستنِ فضیلتهای تازه، درحالیکه قدیمیها هنوز در میان ما هستند. و به باور من، این یکی از راههایی است که بدبینی میتواند به کارمان بیاید: هم بهعنوان فضیلتی مستقل و هم بهعنوان راهی برای معنای تازهدادن به فضیلتهایی که همراه این جهانِ در حال تغییر دگرگون میشوند. دیدنِ واقعیتِ پیشِ رو با چشم باز شجاعت میخواهد، رویبرنگرداندن از آن بردباری میخواهد و بااینحال نتیجهنگرفتنِ اینکه همهچیز همینجا پایان مییابد، امید است.
امید، نه به اینکه سرانجام همهچیز درست خواهد شد، بلکه به اینکه هیچچیز هرگز واقعاً پایان نیافته است؛ اینکه آن «ترک در همهچیز» که لئونارد کوهن زمانی از آن خواند، هم در خوبی هست و هم در بدی، و بنابراین هیچیک هرگز کاملاً از ما جدا و بسته نمیشود. این باور استوار نیست که اوضاع حتماً بهتر خواهد شد؛ آن خوشبینیِ خامی نیست که در جهانی در حال شکستن دیگر نمیتواند فضیلت باشد و شاید به رذیلتِ همیشگیِ ما بدل شود. شاید آسانتر باشد زیر پرچمِ موفقیتِ تضمینشده تلاش کنیم، اما این آسانی فریبنده است؛ چون همانطور که انفعال یا تقدیرگرایی میتواند دلسردمان کند، سرخوردگیِ پیوسته هم میتواند توانمان را تحلیل ببرد. بدبینیِ امیدوارانه در عوض از ما میخواهد بدون یقین برای تغییر بکوشیم؛ بدون آنکه از تلاشهایمان انتظاری داشته باشیم جز دانستنِ اینکه آنچه در مقام کنشگران اخلاقی در روزگار دگرگونی وظیفهمان بوده انجام دادهایم. شاید این کمرمقترین امید و تیرهترین تسلی باشد، اما شاید دقیقاً همان چیزی هم باشد که در روزگار پیشِ رو بیش از همه به کارمان بیاید؛ بهعنوان یک ارزش و، بله، تجلیِ شور اخلاقی: فضیلتی شکننده برای عصری شکننده.
این نوشته ترجمهٔ فارسی «In these dark times, the virtue we need is hopeful pessimism» است که نخستین بار در Aeon منتشر شد. متن اصلی: In these dark times, the virtue we need is hopeful pessimism
