موسسهٔ تابان

تبدیل سوگواری به عاملیت و نیروی سازندگی

تبدیل سوگواری به عاملیت و نیروی سازندگی

وقتی عزیزان به‌شکلی آسیب‌زا از دست می‌روند، خانواده‌های داغ‌دیده با تبدیل سوگ به دادخواهی، ناخواسته کنشگر می‌شوند.

امروز فرم سرشماریِ آمریکا را پر کردم. مردگان شمرده نمی‌شوند. دخترم به حساب نمی‌آید. فکر می‌کنم برای همین است که باید به‌نحوی او را به حساب بیاورم. حالا که در وظیفه‌ام برای زنده نگه‌داشتن و بزرگ‌کردنش شکست خورده‌ام، کارم این است که زندگیِ کوتاهش را معنادار کنم. گمانم این کارِ والدِ داغ‌دیده است. انگیزهٔ ادامه‌دادنِ ما در واقع میل به انجامِ کار ناتمامِ فرزندانمان است.

این واژه‌ها را تقریباً درست ده سال پس از روزی نوشتم که دختر ۱۷ساله‌ام به دست راننده‌ای حواس‌پرت کشته شد. در ساعت‌های پس از مرگش، من و ناپدری‌اش شروع کردیم به تصورِ سازمانی به نام او. قویاً، تقریباً غریزی، احساس می‌کردیم باید از تراژدی‌مان خیری بسازیم؛ زندگی و مرگش را به حساب بیاوریم.

گریسی بسیار بیش از قربانیِ تصادفی مرگ‌بار بود، اما بی‌تردید این هم بود. این واقعیت کششی تقریباً مغناطیسی داشت. مگر وظیفه‌ام نبود از مرگ‌های بیهودهٔ بیشتری مانند مرگ او جلوگیری کنم؟ یک «بله» بلند در سینه‌ام می‌کوبید و پرسش‌های بیشتری می‌جوشید: چگونه داستانش را ادامه بدهم؟ چگونه گرامی‌اش بدارم؟ با تردید دربارهٔ اینکه چه کنم، سخت دست‌وپنجه نرم می‌کردم. نسبت به فعالیت برای رانندگیِ ایمن محتاط بودم، چون اگر آن راه را می‌رفتیم، یادِ دخترمان به دختری که در تصادف مرده تقلیل می‌یافت. همچنین نگران بودم بازگشتِ مکرر به مرگش مرا در جایی دردناک، تاریک و زشت نگه دارد و رنج روزانه‌ام را بیشتر کند.

همان وقت‌ها در نشستی از بازماندگان شرکت کردم که ادارهٔ حمایت از قربانیانِ ماساچوست برگزار کرده بود. هر سخنران پیشنهادهایی برای کنارآمدن با مرگ خشونت‌بارِ یک عزیز می‌داد. یکی از آنان، برادرِ مرد جوانی که به قتل رسیده بود، مکث کرد، آه سنگینی کشید و گفت: «و هر کاری می‌کنید، دیگر یک بنیادِ لعنتیِ تازه راه نیندازید. بگذارید حرفه‌ای‌ها این کار را بکنند. کار شما مراقبت از خودتان است.» تأکیدِ حرفش مستقیم به تردیدِ من برخورد.

حرف او یک راهِ اندیشیدن پیش می‌گذارد. مِیمی تیل‌موبلی، مادرِ داغ‌دیده و کنشگر، راه دیگری نشان می‌دهد: وقتی پسر نوجوانِ سیاه‌پوستش امت در می‌سی‌سی‌پی ربوده، شکنجه و لینچ شد، اصرار کرد تابوتش باز بماند تا «جهان ببیند با بچه‌ام چه کرده‌اند». اغلب به این اقدام نقشِ آغازگرِ جنبش حقوق مدنی در سال ۱۹۵۵ داده می‌شود.

به جریان تراژیک و بی‌پایانِ تیل‌موبلی‌های امروز فکر کردم؛ مادران سیاه‌پوستِ کودکانی که به دست پلیس کشته شده‌اند و یک‌شبه، درحالی‌که کنار بن کرامپ و کشیش ال شارپتن در دریایی از میکروفون دنبال واژه می‌گردند، موقتاً مرکز توجه می‌شوند. فکر کردم اگر فرصت داشتند، آیا این مادران ترجیح می‌دادند مانند من خصوصی سوگواری کنند؛ زیر لحاف، میان ویدئوهای خانوادگی و اشک؟ آیا این نقش فوریِ کنشگری انتخابِ آن‌هاست؟ احساس می‌کنند از آنان بهره‌برداری می‌شود و درد خصوصی‌شان به نمایش عمومی بدل شده؟ آیا باززیستنِ داستان تراژدی، آسیب روانی‌شان را بیشتر نمی‌کند؟ از تبدیل درد به هدف خسته‌اند؟ ترجیح می‌دهند کسی بسترشان را آماده کند؟

من والدی سوگوارم. پژوهشگر جنبش‌های اجتماعی هم هستم؛ پس سوگ و پرسش‌هایم را برداشتم و به جای تأسیس آن بنیاد، کاری را کردم که بلدم. با دانشجویانم داده جمع کردم و از آن برای فهمِ چه کسی، چرا، چه چیز، چه وقت و چگونهٔ کنشگریِ برآمده از سوگ استفاده کردم. فقدان آسیب‌زا همه‌جاست، اما مواجههٔ سازندهٔ ما با پیامدهایش بسیار عقب مانده است. بررسیِ نظام‌مندِ اندکی دربارهٔ اثر تروما بر کنشگری وجود دارد، با آنکه تلاش‌های کنشگرانه در حوزه‌های گوناگون، از اصلاح قوانین اسلحه و خشونت پلیس تا اعتیاد به مواد افیونی، خودکشی و کووید-۱۹، شکوفا هستند. با نویسنده و کنشگر مالكیا دویچ‌سیریل موافقم که تأکید می‌کند: «برای داشتن جنبشی که نفس بکشد، باید جنبشی بسازید که توانِ سوگواری داشته باشد.» اگر درست باشد که سوگ عشقی است که جایی برای رفتن ندارد، کنشگری جایی برای آن عشق فراهم می‌کند. کنشگریِ ناخواسته برای فردایی بهتر و دگرگون‌شده تکاپو می‌کند.

اما فراتر از این است. معنا می‌سازد و هدف می‌دهد. مردم را به اجتماع‌ها پیوند می‌زند. و به کسانی که با حفره‌ای در قلب زندگی می‌کنند امکان می‌دهد رابطه‌شان را با عزیزِ ازدست‌رفته حفظ کنند. با تبدیل سوگ به دادخواهی، در بیابانِ بی‌پایانِ سوگ آسیب‌زا راهی پایدار به پیش می‌تراشند. کنشگران داغ‌دیده به جای رهاکردن، پیوند را نگه می‌دارند و همهٔ ما را به نشستن با حقیقت‌های دردناک، به جای گریختن از آن‌ها، فرامی‌خوانند.

برای پژوهشم به سراغ کنشگرانی رفتم که سوگ و تروما آنان را به فعالیت کشانده بود؛ با وام‌گرفتن از عنوانی که کیم ویتچک، کنشگر داغ‌دیده، برای خود به کار می‌برد: «مدافعِ ناخواسته». کسانی که به نام عزیزانشان خیریه تأسیس می‌کنند، برنامهٔ جمع‌آوری کمک می‌گذارند یا کارزار آگاهی‌رسانی دربارهٔ علت‌های مرگ راه می‌اندازند.

جنی استنلی از مصاحبه‌شوندگان بود. دختر شش‌ساله‌اش سیدنی را وقتی از دست داد که کودک به‌تنهایی وارد خودروی خانواده، پارک‌شده در ورودیِ خانه، شد. سیدنی نتوانست بیرون بیاید و کسی پیدایش نکرد تا از گرمازدگی جان باخت. مادرش در زمینهٔ خطرهای مرگ‌بارِ خودروهای داغ به مرجعی ملی تبدیل شده است.

من و دانشجویانم با کسانی صحبت کردیم که پس از فقدان آسیب‌زایشان در موضوعاتی متخصص شده بودند: آزارهای آیینِ ورود به گروه، خشونتِ شریک عاطفی، خودکشی، اعتیاد، انواع خطای پزشکی، عفونت‌های بیمارستانی، بلایای طبیعی، تصادف خودرو و کامیون، بیماری و آمبولیِ ریهٔ مرتبط با روش‌های هورمونیِ پیشگیری از بارداری. این فهرست، که اغلب تکرارش می‌کنم، همیشه شنوندگان را به تکان‌دادنِ سر وامی‌دارد، چون بدترین ترس‌های ما را در زندگی و مرگ مجسم می‌کند. این فقدان‌ها پیشگیری‌پذیرند و بنابراین برای بیشتر افراد توجیه‌ناپذیر. به‌ویژه برای والدین داغ‌دیده، تعرضی مستقیم به نظم طبیعیِ امورند؛ آن‌قدر که برای والدِ داغ‌دیده اصطلاحی رایج نداریم.

بعضی مصاحبه‌شوندگان شناخته‌شده‌اند: کَندِیس لایتنر، بنیان‌گذار «مادران علیه رانندگی در مستی»؛ جودی شپرد، مادر متیو شپرد، و سوزان برو، مادر هدر هایر، که هر دو فرزند قربانیِ جنایت‌های مشهورِ ناشی از نفرت بودند؛ و سیندی شیهان که پس از کشته‌شدنِ پسرش کیسی در جنگ عراق، اوایل دههٔ ۲۰۰۰ جنبش ضدجنگ آمریکا را دوباره شعله‌ور کرد. برخی دیگر به رویدادهایی مرتبط‌اند که همچنان توجه ملی جلب می‌کنند: والدین کودکانِ کشته‌شده در تیراندازی‌های جمعیِ یووالدیِ تگزاس در ۲۰۲۲، پارکلندِ فلوریدا در ۲۰۱۸، نیوتاونِ کنتیکت در ۲۰۱۲ و اورورای کلرادو در ۲۰۱۲. برخی نیز اعضای شبکهٔ مادرانِ #SayHerName هستند؛ خانوادهٔ زنان و دختران سیاه‌پوستی که پلیس کشته است.

کنشگران ناخواسته خواهانِ به‌رسمیت‌شناختنِ عمیق‌ترِ فقدان در فرهنگ‌اند. با کارشان، سوگ خود را در فرهنگی که از دردشان روی می‌گرداند قابل‌دیدن و فهم می‌کنند. در نقش کنشگر می‌توانند با صدای بلند سوگواری کنند. کنشگری‌شان ابزار نیرومندی برای بقاست. وقتی دیگران فشار می‌آورند رها کنند، از کنشگری برای نگه‌داشتنِ پیوند استفاده می‌کنند.

آنان به من آموختند این پیوند را به سه شیوهٔ مرتبط حفظ می‌کنند. نخست، با کنشگری هدفی می‌سازند که به زندگی شکل و معنا می‌دهد. دوم، کنشگری آن‌ها را به اجتماعِ حمایتگرِ دیگر داغ‌دیدگان وصل می‌کند؛ رشته‌ای واقعی برای نجات. سوم، در نقش کنشگر، نقشِ خود به‌عنوان والد، خواهر یا برادر، یا شریک زندگی را در رابطه با عزیزِ درگذشته ادامه می‌دهند.

درس‌هایشان همچنین راهی تازه برای اندیشیدن به سوگ نشان می‌دهد. سوگ مشکلی نیست که باید حل شود؛ واقعیتی عاطفی است که به‌رسمیت‌شناختن می‌طلبد. چنان‌که جودیت هرمن، روان‌پزشک، در «حقیقت و ترمیم» (۲۰۲۳) تأکید می‌کند، تروما مسئله‌ای اجتماعی است، نه فردی. به پذیرشِ جمعی و مداوم نیاز دارد.

بریتنی گنگل در سال ۲۰۱۰، در سفرِ خدمت‌رسانیِ دانشگاهی به یتیم‌خانه‌ای در هائیتی، در زمین‌لرزه‌ای فاجعه‌بار کشته شد. فقط چند ساعت پیش از زلزله به مادرش پیام داده بود که آرزو دارد روزی به هائیتی بازگردد و یتیم‌خانهٔ خودش را بسازد. اندکی پس از مرگش، خانوادهٔ گنگل بنیاد «مثل بریت باش» را تأسیس کرد و رؤیای او را عملی ساخت. ساختمان یتیم‌خانه به شکل حرف B، برای بریت، ساخته شده و از آسمان بهتر دیده می‌شود.

پدرش لن گنگل در مصاحبه گفت:

برای من ادامهٔ کنشگری به مرگش معنا داده است. بدون آن، مرگش کاملاً بی‌معناست و هیچ نمی‌توانم بفهممش. اما این کار کمک می‌کند اندکی از مرگی ویرانگر و بیهوده سر دربیاورم. اینکه اگر مرگ و زندگی‌اش به هر شکلی بتواند به دیگران کمک کند؛ و به هزاران نفر کمک کرده و همچنان می‌کند. این واقعاً در سوگم کمکم می‌کند. موضوع یافتنِ هدف و معناست. اگر بتوان از مرگش معنایی ساخت، تحملش بسیار آسان‌تر می‌شود.

همان‌طور که لن می‌گوید، اگر معنایی باشد، تحملش آسان‌تر است. کنشگران ناخواسته هدف می‌سازند و دنبال معنا می‌گردند؛ چیزی که دیوید کسلر، خود والدی داغ‌دیده و همکار دیرینهٔ الیزابت کوبلر‌راس، متخصص مشهور سوگ، «مرحلهٔ ششم سوگ» می‌نامد. روشن بگوییم، آنان دنبال معنایی برای مرگِ عزیز نیستند، بلکه راهی برای تبدیل درد به هدف می‌جویند؛ فرایندی که حسِ کنترلِ بسیار لازم را به فرد آسیب‌دیده بازمی‌گرداند.

نیکول هاکلی، مادر یکی از قربانیان تیراندازیِ دبستان سندی هوک در نیوتاونِ کنتیکت، توضیح داد: «آنچه اتفاق افتاد، قتلِ پسر کوچکم، در اختیار من نبود. اما آنچه بعدش اتفاق افتاد؟ انتخابِ من بود.» هاکلی که اکنون متخصصی شناخته‌شده در ایمنیِ مدارس است، تصمیم گرفت در تأسیس بنیاد «وعدهٔ سندی هوک» برای پیشگیری از خشونتِ مدرسه مشارکت کند. گفت هر صبح که بیدار می‌شود، ظرفِ خاکسترِ پسرش دیلن را می‌بوسد. این کارِ روزانه هدفش را تازه می‌کند و امکان می‌دهد با دردِ بی‌امانِ قتل بیهودهٔ فرزندش زندگی کند.

کنشگران ناخواسته از اینکه تروما و سوگشان اغلب دیده نمی‌شود، ناراحت بودند. مثلاً از گردهمایی‌های خانوادگی می‌گفتند که در آن نامِ غایب برده نمی‌شود. از برخورد با دوستان قدیمی تعریف می‌کردند که بی‌خیال می‌پرسند: «چه خبر؟ همه‌چیز خوبه؟» بی‌آنکه حتی اشاره‌ای به فقدانی کنند که بر دوش دارند. پس داغ‌دیده چه کند؟ کوتاه بگویم: کسانی را بیابد که تجربه‌اش را شریک‌اند.

ساختن اجتماع یعنی یافتنِ «جایی نرم برای فرودآمدن»؛ عبارتی که با سپاس از سندی و لانی فیلیپس وام می‌گیرم، بنیان‌گذاران «توانمندسازی بازماندگان» پس از قتلِ دخترشان جسیکا ردفیلد گاوی در تیراندازی جمعیِ سال ۲۰۱۲ در سینمایی در اورورای کلرادو.

در سال ۲۰۱۴، تانیشا اندرسون در میانهٔ چیزی بود که خانواده «یکی از روزهای بدش» می‌نامیدند و برادرش برای کمکِ سلامت روان با ۹۱۱ تماس گرفت. با رسیدن پلیس وحشت کرد و به خیابان دوید. پلیس دست‌بند زد و او را روی پیاده‌روی جلوی خانه‌اش در کلیولند خواباند. وقتی مأموری روی پشتش زانو زد، تانیشا بر اثر حملهٔ قلبی جان باخت. مرگش قتل تشخیص داده شد.

مادرش کاساندرا جانسون تا زمان مرگِ خودش در ۲۰۲۱ عضوِ سربلندِ شبکهٔ مادرانِ #SayHerName بود. او کمک می‌کند قدرتِ شفابخشِ شبکه را بفهمیم و مستقیماً این فرض را به چالش می‌کشد که احاطه‌شدن با رنج‌دیدگانِ دیگر، بدحالی را بیشتر می‌کند. در ویدئویی در وب‌سایت شبکه، میان اشک گفت:

شاید عجیب به نظر برسد، اما بودن کنار این مادرها... حالت را بهتر می‌کند. بیشتر مردم شاید بگویند «می‌دانم چه حسی داری». نه، نمی‌دانید! پس کنار مادرهایی بودن که واقعاً می‌دانند... خیلی حالت را بهتر می‌کند، هرقدر هم عجیب باشد.

ده‌ها گفتهٔ شبیه حرف کاساندرا گرد آوردیم. برای کنشگران داغ‌دیدهٔ رنگین‌پوست، پس از یافتن هدف، یافتن اجتماع به‌ویژه مهم بود. آنان توضیح می‌دادند چگونه در جمع‌آوریِ کمک، جلسات راهبردیِ قانون‌گذاری، روزهای لابی‌گری، برنامه‌های مطبوعاتی و کنفرانس‌های موضوعی پیوندهای تازه ساخته‌اند. در این فضاها بیش از همه احساس راحتی و تعلق می‌کردند؛ یا به قول یکی، «جایی که واقعاً می‌توانستم نفس بکشم». کنشگری امکانِ ارتباط با کسانی را می‌داد که «می‌فهمیدند» و این پیوندها ادامه‌دادن را ممکن می‌کرد.

سوگواری زمینی بارور برای کنشگری است، اما برای دوام و رشد به اجتماع نیاز دارد.

بزرگ‌ترین ترسِ داغ‌دیدگان این است که عزیزِ درگذشته فراموش شود. برای مقاومت در برابر این محوشدنِ آهسته، کنشگران نقشِ مراقبِ میراثِ عزیزشان را می‌پذیرند. بعضی، مانند خانوادهٔ گنگل، کارهای ناتمام را ادامه می‌دهند یا هدف‌هایی را محقق می‌کنند که مرگ زودرس مانعشان شد.

بسیاری همچنین می‌کوشند روایت زندگی و مرگِ عزیزشان را در دست بگیرند، به‌ویژه وقتی شرایط مرگ به‌ناحق زمینهٔ سرزنش قربانی دارد؛ مانند قتل‌های مرتبط با پلیس یا مرگ بر اثر مصرف بیش از حد مواد، به‌خصوص وقتی قربانی سیاه‌پوست، رنگین‌پوست، فقیر، کوییر، مبتلا به بیماری روانی یا به‌شکلی دیگر حاشیه‌رانده‌شده باشد. مثلاً تصویرهایی منتشر می‌کنند که فرض‌های نژادپرستانهٔ «اراذل» بودن را به چالش بکشد و درگذشته را عضوی محترم و سازنده از اجتماع نشان دهد. در بعضی موارد، بازماندگان مرگ را محرک تغییر معرفی می‌کنند. چنان‌که جیانا، دختر خردسال جورج فلوید، در برنامه‌ای مطبوعاتی فریاد زد: «بابا دنیا رو عوض کرد!»

رِی اَن گروور در سراسر کشور برای انجمن‌های برادری و خواهریِ دانشگاهی دربارهٔ خطرهای آزارِ آیینِ ورود سخن می‌گوید. پسرش مکس گروور را در نخستین هفته‌های دانشگاه ایالتی لوئیزیانا در سال ۲۰۱۷ بر اثر چنین آزاری از دست داد. استوار گفت: «می‌خواهم تک‌تک اعضای همهٔ انجمن‌های برادری نام مکس را بدانند.» باز هم میل این است که مرگ «معنایی داشته باشد». با داستان‌گویی و دادخواهی، پیوندهای رابطه حفظ می‌شوند.

در این کار، کنشگران اغلب از مردگان به زمانِ حال حرف می‌زنند و توانِ هدایتِ کار زندگان را به آن‌ها می‌دهند. مثلاً لوری الهادف دختر نوجوانش آلیسا را وقتی از دست داد که او و ۱۶ نفر دیگر در دبیرستان مارجوری استونمن داگلاس در پارکلندِ فلوریدا به ضرب گلوله کشته شدند. لوری، اکنون عضو هیئت‌مدیرهٔ مدرسه و بنیان‌گذار سازمان «مدرسه‌هایمان را امن کنیم»، می‌گوید: «آلیسا هنوز، می‌دانید، اینجاست، اثر می‌گذارد و جان نجات می‌دهد.» باور دارد دخترش واقعاً او را برای ایجاد تغییر راهنمایی می‌کند. به من گفت: «آلیسا نخ‌ها را می‌کشد.»

افزون بر این، برای بازماندگان، به‌ویژه والدین، احساسِ وظیفه‌ای پایدار وجود دارد که برای دارندگانِ حسرت قوی‌تر است. درو وست که دخترش جولیا وست راس را بر اثر آمبولیِ ریهٔ مرتبط با پیشگیری از بارداری از دست داده و از آن زمان مدافعی سرسخت در حوزهٔ سلامت شده، توضیح داد: «می‌کوشم برای دیگران کاری را بکنم که کاش کسی برای دخترم کرده بود.» مهم اینکه این مسئولیت را بارِ اضافی تجربه نمی‌کردند، بلکه راهی برای حفظ پیوند و شاید جبران می‌دیدند. روشن می‌گویند آمادهٔ پایان‌دادن به رابطه با عزیزانشان نیستند. جمع‌آوریِ کمک برای بنیاد، نوشتنِ قانون، معمولاً با نام متوفی، و سخنرانی در تجمع، بستری می‌دهد که نام عزیزشان را به شیوه‌ای اجتماعاً پذیرفتنی بیاورند. در این بستر، هنوز می‌توانند «مامانِ گریسی» یا «همسرِ وودی» باشند.

در واقع، کنشگران داغ‌دیده خودِ قطعیتِ نهاییِ مرگ را به چالش می‌کشند. اما کنشگریِ ناخواسته شاید جنبه‌های منفی هم داشته باشد.

سیبرینا فولتون، مادرِ تریوان مارتین، در تأمل دربارهٔ فعالیت بسیار علنی‌اش برای عدالتِ پسرش، در مستند «در قدرت بیارام: داستان تریوان مارتین» (۲۰۱۸) گفت: «اگر تراژدی این‌قدر عمومی نبود، می‌توانستند وقت بیشتری برای سوگواری به من بدهند؛ اما این امتیاز را نداشتم.»

امتیازِ سوگواری؟ اینکه سوگ چیزی جز حقی آزادانه و پاسخی سالم به فقدان باشد، تصوری وارونه است. اما در فرهنگی سوگ‌گریز که جز کارت‌های تسلیتِ احساساتی و چند هفته غذای تحویلی دمِ در چیزی به سوگوار نمی‌دهد، کنشگری پاسخ مناسبی به نظر می‌رسد.

تجربهٔ فولتون نشان می‌دهد نظام‌های حمایت از داغ‌دیدگان چقدر خراب‌اند. نباید فراموش کنیم این کنشگران در بوتهٔ هولناکِ فقدان‌های آسیب‌زایشان شکل گرفته‌اند؛ یک‌شبه دگرگون شده‌اند و به حمایت و به‌رسمیت‌شناختنِ تقلاهای روزانه‌شان برای بقا نیاز دارند.

در سال ۲۰۱۶، کورین گینز، آرایشگر ۲۳ساله و مادر دو کودک خردسال، پس از رویاروییِ نزدیک به شش‌ساعته در خانه‌اش به دست پلیس بالتیمور کشته شد. پسر پنج‌ساله‌اش کودی هم تیر خورد، اما زنده ماند. بعدها برادر کورین ویدئوی یادبودی در توییتر گذاشت و نوشت: «خیلی دلم براش تنگ شده، ولی خوبم.» مادرش راندا دورمیوس آن را بازنشر کرد و با جمله‌ای دردناک پاسخ داد: «ما خوب نیستیم.»

این چند واژه دریچه‌ای به جهان داغ‌دیدگانی است که در برابر فرهنگِ سوگ‌گریزی و شتاب برای پایان‌بندی تقلا می‌کنند. هرچه بیشتر سوگ را بیماری می‌انگاریم؛ چنان‌که در تازه‌ترین نسخهٔ DSM-5، مشهور به کتاب مقدس روان‌پزشکی، می‌بینیم. اکنون تشخیصِ تازه و بحث‌برانگیزی در آن هست: اختلال سوگ طولانی‌مدت.

اما ناراحتیِ مزمنِ ما از سوگ پیامد دارد، حتی درحالی‌که تروما به‌طور متناقض در مجموعهٔ گسترده‌تری از روایت‌های پیرامون جا باز می‌کند. سوگ آسیب‌زا در فیلم، استندآپ، سریال، سخنرانی تِد، موسیقی و انواع نوشتار همه‌جاست. چنان فراگیر است که پارول سگال در نیویورکرِ سال ۲۰۲۲ می‌نویسد «پیرنگ تروما» به یک شگردِ تکراری تقلیل یافته است: تقلیل‌گر، کلیشه‌ای و تحریف‌شده.

این ناراحتی در شتاب برای پایان‌دادن به سوگ و «حل» آن ظاهر می‌شود. این را «پایان‌بندی» می‌نامیم و بی‌شک گفتمان غالبِ سوگواری است. اما پائولین باس، پژوهشگر فشار خانوادگی و فقدان مبهم، و نانسی برنز، جامعه‌شناس، هر دو تأکید می‌کنند که دنبالِ پایان‌بندی‌رفتن نتیجهٔ معکوس دارد.

تک‌تک مصاحبه‌شوندگانِ پژوهشم قاطعانه و با تأکید، هدفِ پایان‌بندی را رد کردند. وقتی نظرشان را پرسیدم، خندیدند، چشم چرخاندند، سر تکان دادند یا دست بالا انداختند. وست که دخترش از عارضهٔ روشِ هورمونیِ پیشگیری از بارداری مرده بود، بهترین تعبیر را داشت: «بستن برای درِ کمد است.» پس چرا مردم فرض می‌کنند ما پایان‌بندی می‌خواهیم و به آن نیاز داریم؟ کوتاه اینکه دیگران می‌خواهند به پایان‌بندی برسیم؛ دیگران فکر می‌کنند سوگ تاریخ انقضا دارد، چون سوگ ما ناراحتشان می‌کند. نلبا مارکز‌گرین در دهمین سالگرد قتلِ دخترش آنا گریس در دبستان سندی هوک گفت: «وارد اتاق که می‌شوم، هنوز مردم را به گریه می‌اندازم.»

پس این کنشگران سوگوار چه می‌گویند؟

خلاصه اینکه باید در برابر سوگ‌گریزیِ فرهنگی مقاومت کنیم و از تحمیلِ پایان‌بندی به‌عنوان مرهمِ قلب شکسته دست بکشیم. این کارها ترمیم نیستند؛ بی‌اعتبارکردنِ رنج واقعی‌اند و مانع مواجههٔ صادقانه می‌شوند.

وقتی اتفاق بدی می‌افتد، نمی‌دانیم چه کنیم و چه بگوییم. مردم با ترحم پاسخ می‌دهند، که فاصله‌گذار است؛ یا با دلسوزی، که آن هم فاصله ایجاد می‌کند. برنه براون، سخنران و نویسندهٔ مشهور، در ویدئوی کوتاه RSA در سال ۲۰۱۰ می‌گوید: «همدلی به پیوند نیرو می‌دهد. دلسوزی به گسست.» پاسخ همدلانه به‌ندرت، اگر اصلاً، با «دست‌کم» شروع می‌شود. «نیمهٔ روشن تراشیدن»، تعبیر طعنه‌آمیز براون، کمک نمی‌کند. گذاشتنِ سوگ در جعبه‌ای روی قفسه هم کمکی نمی‌کند.

سوگ نیرومند، ضروری و ماندگار است. وقتی آن را در جنبش‌های اجتماعی می‌پذیریم، اندکی به پاسخ‌گویی و عدالت نزدیک‌تر می‌شویم. پرسش دویچ‌سیریل درست به هدف می‌زند: «وقتی جنبش‌ها سالم‌تر به سوگ نزدیک شوند، چه چیز ممکن می‌شود و برای حمایت از رهبران، سازمان‌ها و جنبش‌ها در رسیدن به آنجا چه می‌توانیم بکنیم؟»

برای داغ‌دیدگان رنگین‌پوست، این نیاز به‌ویژه فوری است. واقع‌بین باشیم. برای کم‌برخورداران، فریادِ خشمگین، البته نه بیش از حد خشمگین، توجه می‌گیرد، اما اشک خاموش نه. نژادپرستی بعضی داستان‌های تروما را حذف می‌کند، اغلب با توجیهِ سرزنش قربانی؛ هم‌زمان داستان‌های مرگ سیاه‌پوستان و رنگین‌پوستان را به منابع سرگرمیِ بیمارگونه بدل می‌کند. چنان‌که رایسا کامیلّا ویلیامز در «به سوی نظریه‌پردازیِ سوگ مادرانهٔ سیاه‌پوستان به‌عنوان ابزار تحلیل» (۲۰۱۶) توضیح می‌دهد، از نظر تاریخی سوگِ مادرِ سیاه‌پوست فهم‌ناپذیر نگه داشته شده تا به شکلِ فرهنگاً پذیرفتنی‌ترِ دادخواهی تبدیل شود. اما آنچه خانواده‌ها و دوستان داغ‌دیده از همهٔ نژادها می‌خواهند پاسخ‌گویی است. همراه با دیگرانِ دارای فقدان آسیب‌زای مشابه، برای عدالتِ بدهکارشده جسورتر می‌شوند.

هم‌زمان، آن برادر داغ‌دیده را فراموش نمی‌کنم که از تأسیسِ «یک بنیاد لعنتیِ دیگر» برحذر داشت. آیا کنشگری در واقع راهی است که باید کمتر پیموده شود؟ می‌توانیم جهانی با سواد عاطفی و روحیهٔ جمعیِ بیشتر بسازیم که داغ‌دیدگان بدون مجبوربودن به کارهای خارق‌العاده در آن حمایت و شنیده شوند؟

توییتِ کلافهٔ مارکز‌گرین این پرسش را برجسته می‌کند. پس از کشتار یووالدی نوشت: «یکی از بزرگ‌ترین اشتباه‌ها در پوشش رسانه‌ایِ همه‌گیریِ خشونت با اسلحه، که به‌طور خاص آمریکایی است، مطالبهٔ روایتِ تراژدی تا پیروزی است، چون واقعیت بیش از حد سخت است.»

پس پس از تراژدی چه باید تغییر کند؟ آزاردهنده است که نسخهٔ روشنی ندارم جز این: سوگوار را همان‌جا که هست ملاقات کنید، به‌ویژه وقتی آنجا شما را ناراحت و حتی هراسان می‌کند. و وقتی کنشگر ناخواسته‌ای می‌بینید، به یاد داشته باشید حمل‌کردنِ سوگ به معنای سنگین‌نبودنش نیست. پیشنهاد کمک بدهید. حاضر شوید. سهمی بگذارید. یاد بگیرید و درس‌ها را منتقل کنید.

خودم چه؟ در نامیدنِ خود به‌عنوان کنشگر ناخواسته تردید دارم، به‌ویژه در مقایسه با کسانی که در کارم شناخته‌ام. هرچند تلاش‌های کوچکی برای آگاهی‌رسانی دربارهٔ رانندگیِ حواس‌پرتانه داشته‌ایم، کارمان برای گرامی‌داشتِ گریسی بر چیزهایی متمرکز شده که در زندگی شادش می‌کرد: اسکیت نمایشی و هنر. چند سال بورسیه‌ای برای اسکیت‌بازان گذاشتیم و پروژه‌ای از هنر عمومیِ جوانان را تأمین مالی کرده‌ایم؛ مجموعه‌ای از پرچم‌آویزهای زیبای طراحی‌شده به دست دانش‌آموزان راهنمایی و دبیرستان که از سال ۲۰۱۶ هر بهار خیابان اصلی‌مان را می‌آرایند. روی هرکدام نوشته: «با حمایت خانوادهٔ گریسی جیمز». وقتی می‌بینمش احساس‌هایم پیچیده‌اند: غرور، اندوه عمیق، دلتنگی و پرسش؛ دخترِ همیشه ۱۷ساله‌ام دربارهٔ این دیده‌شدن چه فکر می‌کرد؟ بعد به خودم می‌گویم اگر اندکی کمک می‌کند به دخترم پیوند داشته باشم، به نامش «کاری بکنم» و به مردم اجتماع یادآوری کنم دختر زیبایی بود که اهمیت داشت و به حساب می‌آمد، آن‌وقت کمی از رنجم کم می‌شود. اما دودلی آزارم می‌دهد. باید این پروژه را تا ابد تأمین مالی کنیم؟ هر کاری بکنیم، گریسی برای همیشه رفته است. آیا در جای نادرستی دنبال تسلی می‌گردم؟

اما نباید مجبور باشم برای شنیده‌شدن و دیده‌شدن، سوگم را به دادخواهی یا هنر عمومی یا بورسیهٔ اسکیت ترجمه کنم. پس از تولدش عمیقاً تغییر کردم و پس از مرگش عمیق‌تر. چه کسی حاضر است شاهد دردم باشد، بدون انتظار یا قضاوت، یا بدتر از آن، عقب‌کشیدن؟

چه کسی درد شما را خواهد دید و شنید؟

بالاخره سوگ به سراغ همهٔ ما می‌آید.


این نوشته ترجمهٔ فارسی «Why bereavement turns to activism in a grief-averse culture» است که نخستین بار در Aeon منتشر شد. متن اصلی: Why bereavement turns to activism in a grief-averse culture

مقالات مرتبط